تبليغاتX
لحظه ها را درياب
سه شنبه هشتم آبان 1386
...
دیگه اینجا رو دوست ندارم

جایی رو که خودم روش کنترل نداشته باشم دوست ندارم.

اینم برای پردیس که بفهمه بلد شدم و بچه گلوی خودشو پاره نکنه:

i wanne come to you...

 

+ نوشته شده در 9:3 توسط شیده.
چهارشنبه دوم آبان 1386
88 دقیقه
دیشب فیلم ۸۸ دقیقه رو دیدم.محشر بود...

یه جمله خیلی قشنگ توی فیلم داشت:

اگه نتونم ببخشمت لیاقتتو ندارم!(نمیتونم اینجا انگلیسی بتایپم!!)

 

+ نوشته شده در 11:12 توسط شیده.
سه شنبه یکم آبان 1386
...
من الان شدیدا دلم هوای امیر همایون و دانشگاه شیراز و اچمان و ساندویچ سوسیس بوفه که حتی گربه هم طرفش نمیومد و کلی چیزهای دیگه کرده...

 

+ نوشته شده در 10:46 توسط شیده.
سه شنبه یکم آبان 1386
فیلم و کتاب
با پریسا رفتیم انقلاب که واسه وحید کتاب بگیریم.دقیقا ۲ ساعت توی یه کتاب فروشی بودیم تا پریسا انتخاب کنه.نهایتا آقاهه چندتا کتاب معرفی کرد که یکیش رمان "تنهایی پرهیاهو" نوشته هرابال بود.یه نویسنده چک هست.کتابش رو تا نصفه خوندم و خیلی جالبه.اینکه چه چیزهایی رو به هم ربط داده از خرد و له کردن کاغذهای باطله گرفته تا...

دیشب هم فیلم پرستیژ رو دیدم.خیلی خیلی قشنگ بود. پیشنهاد می کنم ببینیند.تا آخر فیلم اگه خودتونو بکشید هم نمی تونید حدس بزنید که چی میشه...

 

+ نوشته شده در 10:37 توسط شیده.
سه شنبه یکم آبان 1386
اولین روز کاری
بنده امروز رسما کار خودم رو توی کتابخونه شروع کردم.البته بعد از منتهای فراوان آقای محبوب که سر رئیس بخش مرجع گذاشته بود که کسی که من معرفی می کنم نه اینجا پایان نامه میده دست کسی و نه ورود اطلاعات الکی می کنه بلکه می خواهد کار یاد بگیرد.و من الان به مدت ۲ساعت هست که در سایت مشغول کار می باشم به این دلیل که در کتابخانه روزهای سه شنبه جای خالی برای کار من نبود.

قراره روی سایتهای مربوط به انتخاب و سفارش کتاب کار کنم. البته بیشتر فارسی. کلی سایتهای خفن روزگار پیدا کردم که دارم حالشو می برم اینجا.

من دیروز به این نتیجه رسیدم که نسیم در حد خودش یک دخمل نمونه هست و من دوسم میاد ازش.حالا این چه ربطی به این پست داشت بماند.

من کماکان دلتنگ کپلم هستم.

+ نوشته شده در 10:31 توسط شیده.
دوشنبه سی ام مهر 1386
کلاس
اینکه صبح از خواب نازت بزنی و بری سر کلاس دکتر حری توی دانشگاه تهران و بعد وسط کلاس دیگه نتونی بشینی و بزنی بیرون نشان دهنده اوج حال اون روزته...

من امروز خیلی حالم خوبه!

دلم هم واسه کپلم تنگ شده...

همین.

+ نوشته شده در 17:45 توسط شیده.
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
خانم پياده روي و نمايشگاه نان!
نمي دونم چرا هر وقت كه خانم پياده روي زنگ ميزنه كه بريم بيرون اگه هزار تا كار و برنامه ريزي هم از قبل داشته باشم واسم مهم نيست و بي خيال همش ميشم.

يادمه دفعه اول كه ديدمش به پرو گفتم كه قيافش واسه من خيلي آرامش بخشه و هنوز هم همه چيش حتي نخودي خنديناش به من آرامش ميده. حتي اين روزها كه شايد از سخت ترين روزهاي زندگيش باشه آرامشش رو تحسين ميكنم...

ديروز ظهر زنگ زد كه بريم نمايشگاه نون!من هم پريدم و رفتيم.اما خانم پياده روي اصلا اهل نون خوردن و مخصوصا ژله فرمند خوردن نبود. بعد از نق هاي فراوان اينجانب به خانمه گفت يه ژله هم واسه اين بچه من بدين و خانمه ۲تا ژله داد.يكيش رو كه انداختم دور و اون يكي ديگه رو از بس نق زده بودم بايد تا آخر مي خوردم!ولي مردم تا قيطوندم(اين يك اصطلاح كاملا شيرازي هست به معني: مردم تا قورت دادم)

آخر نمايشگاه هم كه مستفيظ شديم با لواشك زرشك اصل!!!

خيلي دوست دارم مانا....

+ نوشته شده در 11:51 توسط شیده.
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
ستاره
دیشب واسه افطار با بچا رفتیم بیرون.وقتی که توی سرزمین عجایت ستاره با پرو و کپل و امین وایسادیم که عکس بگیریم خیلی باحال بود.به زور می خواستیم ۴تا کله گنده رو توی یک بیضی جا بدیم.

بعدش فقط به این فکر میکردم که میتونم چند سال دیگه بازم به این عکس نگاه کنم و از یادآوری خاطرش خوشحال باشم یا نه؟

+ نوشته شده در 9:28 توسط شیده.
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
دانشگاه شیراز
نمیدونم این دانشگاه شیراز چی داره که همیشه وقتی که از اتوبوس پیاده میشم دلم می گیره که دیگه اونجا نیستم اما وقتی که دارم میرم خوشحالم که دیگه اونجا نیستم!!!!
+ نوشته شده در 9:26 توسط شیده.
سه شنبه هفدهم مهر 1386
سحر و ارشیا
دیروز خیلی هیجان انگیز بود.تو هواپیما نشسته بودم که یه هو سحر گفت سلامممممممم!!!!!!!!!!وای بعد از ۶سال یکی از دوستامو دیدم.با کلی خواهش و تمنا جامو عوض کردم و از ردیف ۵ رفتم پریدم ۲۲ تا بشینم کنار سحر. اون الان دیگه واسه خودش یه پا خانم دکتر شده بود و من یه پا اطلاع رسان.تمام ۱ساعت پرواز رو واسه هم تعریف کردیم و هنوز نصف زندگیمون ناگفته مونده بود.شب رفتیم خونه خانم جون.جاییکه سفر بعدی که میام معلوم نیست باشه یا نه؟توی باشگاه شرکت نفت واسه بچه های کارکنانش یه جایی درست کرده که مرین و با قلم مو و گواش نقاشی می کنند. من و رها و فرناز ارشیا رو بردیم که نقاشی بکشه.۲.۵ سالشه.۱۰ دقیقه بعدش هیچکی یادش به ارشیا نبود و ما سر اینکه کی زودتر نقاشی بکشه دعوامون شده بود.وای خیلی هیجان داشت.می خوام فردا یه مانتوی الکی بپوشم و برم اونجا کلی خودم رو رنگی کنم.این قدر به ارشیا حسودیم شده بود که تمام لباساشو رنگی کرده بود که نگو.

هیجان بعدی این بود که اونجا تنهایی رو دیدم.یه کم شک کردم که خودش باشه یا نه و در اون لحظه هم اسم اصلیش یادم رفته بود.سلام کردم و گفتم آقای تنهایی؟فکر کنم یک کم شوک زده شد که اونجا کسی با این نام صداش کنه...اما خیلی جالب بود.گفت به جای من هم نقاشی بکشید و من هم کشیدم.من از چمن شروع کردم.ارشیا هم به قول یک مردی سبک کوبیسم داشت بچه.فرناز هم به تقلید از من چمن کشید ولی رها(مایه افتخار ما)خرم شهر رو کشید.یه دریا با یه قایق و درختهای نخل.احتمالا همین نقاشی اول میشه.یه آقای مو سفید هم اونجا بود که آخر کار از بس ما جیغ جیغ کردیم و نقاشی نمودیم اومد و نشست پشت یکی از بومها.خلاصه خیلی خیلی باحال بود............................

تازه بعدشم می خواستم برم تاب بازی که وقت نداشتیم.

+ نوشته شده در 9:35 توسط شیده.