تبليغاتX
لحظه ها را درياب
جمعه بیست و دوم دی 1385
...
دیشب چه شبی بود...

لحظه ای که رفتم خونشون داشتم خفه میشدم...لحظه ای که اون رفت جفت پاهام از زانو به پایین گرفت و شب که اومد هیچ حرفی نداشتم که بگم جز آرزوی خوشبختی....

سر سفره عقدش توی انکار کامل واسه خودم بودم.آخه این حال و هوا اون چیزی نبود که من واسه یکی از مهم ترین شبهای زندگیش بخوام.می خواستم از ته دل بخنده...از ته دل.نمیدونم چرا هر وقت این جوریه من هیچ حرفی واسه گفتن بهش ندارم.یعنی احساس میکنم در این لحظات ترجیح میده هیچکی هیچی بهش نگه...از ... خیالم راحته کاش میتونستم خیالم از بابت خودش هم راحت باشه.

از بین بیم و امید،شک و یقین،خوشبختی و بدبختی،تاریک و روشن واسش آرزوی :

امید،یقین،خوشبختی و روشنی کردم...

ایشالا

 

+ نوشته شده در 22:16 توسط شیده.