
میگم از الف چه خبر؟جواب نمیده.ترجیح میدم دیگه هیچی نپرسم.
میگم از مامانت اینا چه خبر؟این یعنی اوج حرف ما دوتا.بعضی وقتها کلا حرف کم میارم.حالا با هر کی میخواد باشه.
الان حس پاچه گیری دارم.خیلی دارم خودمو کنترل میکنم که پاچه اولی رو نگیرم تو چت.پس میام اینجا می نویسم.کپل این جور مواقع به من میگه:جرمن شیده!دلم واسش تنگ شده کلی.
هی گیر داده که تو مارو فروختی به دوستای تهرونیت.میگم خدا رو شکر که اونا هستن تا وقتی شما بدون من از خودتون ممل در می کنید من با اونا باشم.
امروز دارم میرم شیراز.مینا و فهیم هم میان.اگه دوباره لحظه آخر فهیم منصرف نشه.دکتر فیروز آبادی هم از اون طرف از عشق مینا داره میاد.مامانم اینا هم از اون طرف خوشحالند.اولی اینا هم او اون طرف.فرناز اینا هم از یه طرف.من نمیتونم بین همه اینا تعادل برقرار کنم و این میشه که میریم تا یک سفر با کلی اعصاب خردی داشته باشیم.مهمترین قسمتش با مامانم اینا هست چون من میخوام با همه این جماعت باشم و واسه این کار حتی یک ساعت هم وقت واسه مامانم اینا ندارم و اینجاست که از خودم بدم میاد!
از پریشب که من ساعت ۱۱:۱۰ دقیقه تصمیم میگیرم که برگردم خوابگاه.این در حالی هست که ۱۱ در خوابگاه بسته میشه.تا دیشب که فهیم و دکتر کات می کنند مثل یه کابوس در عین حال خنده دار واسه هممون بود.اینکه دکتر بخواد بیاد و پادرمیونی کنه بین من و فهیم!!!!
تا آخر شب که فرید بیچاره ما رو ببره فرودگاه که نرگس برگرده شیراز.وقتی رفت ماشینو پارک کنه دیگه نیومد.نرگس گفت گمون کنم در رفته و از ما ترسیده.اما اومد و ما به این شهامتش تبریک گفتیم.تو راه برگشت فهیم می گفت این ماشین الان بار علمیش خیلی بالاست.همه فوق.هممون پوزخند زدیم!
دیشب دکتر بعد از کات با فهیم زنگ زده میگه ببینیمتون خانم!دوست ندارم این جریان روی دوستی ما تاثیر بذاره و دیگه نبینیمتون! از اون طرف فیروزآبادی آمپر چسبونده که به چه حقی وقتی من نبودم اصلا با شما اومده بیرون!میبینی خدا.میبینی چند نفر خودشونو وکیل وصی تو میدونن؟
دیروز عصر طی ۲ ساعت ما ۴بار کل گیشا رو رفتیم و بر گشتیم!
میگم چه خوب.نمردیم و استاد یه چیزی شدیم!!!
سارا امروز ساعت ۱ می بینمت.حالا برو پایین تر یه چیز جالب واست دارم. ... خانم تو غلط میکنی اس ام اس های بقیه رو میخونی. شیده دوست دارم.
اگه یکی دوسال پیش بود با همون کلمه اول کپ زده بودم.اما حالا نمیدونم بی خیال شدم یا ....
الان خانم پیاده روی بهم زنگ زد.عزیزم.صداشم مثل خودش ناز و آرامش بخشه.دوسش داشتم هوارتا...
مردای ایرونی همشون پدر سوخته هستند.این حرف روز بود...
باید یه وب سایت بسازم و بذارم رو اینترنت.می خوام واسه انجمن کوهنوردی دانشگامون بسازم.خدا کنه چیز خوبی از آب در بیاد.البته گمون نکنم چون کار اولمه. باز هم با کمک های دنیز.
از این زمانه دلم سیر میشود گاهی...
سیاوش قمیشی داره میخونه.فکر کنم یه قرن بود که این آهنگ رو گوش نداده بودم.
نبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی
الان ساعت ۸:۳۷ شب هست.با شکوفه همین الان اومدیم آزمایشگاه اونا.امروز رفتیم بازدید از کتابخونه مجلس.خیلی حس ترور داشتم.دوست داشتم برم تو اون ساختمون سبز و یکی رو ترور کنم اما آقای محبوب گفت هیچ کدوم ارزش ترور کردن ندارن چون اون وقت قهرمان میشن.دیدم راست میگه پس مثل بچه های خوب به بازدید خودمون ادامه دادم.ساعت ۱۲:۴۵ رسیدیم دانشگاه.۱ کلاس داشتیم.بعد از یه ناهار جنگی ۱:۱۵ رفتیم سر کلاس.برای اولین بار ۱۰ دقیقه به تمام معنای کلمه خوابیدم سر کلاس.داشتم از خستگی می مردم.در ادامه پیاده روی های این چند روز دچار خستگی مفرط شدم.هر چی هم می خوابم خوب نمیشم.بده آدم این قدر بی جنبه باشه ها...
دارم با کی حرف میزنم؟
نمیدونم نمیدونم...
این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره...
سر کلاس سنجش استاد گروه ما رو صدا زد که بیاد درس رو توضیح بده. سولماز جانفشانی کرد و یه تنه رفت جلوی کلاس نشست و همه رو گفت.خیلی ها اصرار داشتن که ما هم بریم اما ما زیر بار کفر و استکبار نرفتیم.سر کلاس داشتم از گرما می مردم و خودمو باد میزدم.استاد پرسید هوا گرمه؟گفتم آره خیلی.گفت عیبی نداره.باید از حالا تمرین کنیم واسه جهنم.گفتم آره تو تمرینیم.بحث سر رفتن به بهشت و جهنم شد.من گفتم می خوام برم تو جهنم چون تو بهشت حوصلم سر میره.آخه همه اطرافیانمون تو جهنم هستند ان شاءالله.اینجا بود که ۱-۱ شدیم به نفع طرفین.
فهیم گیجه این روزا.نمیدونم با دکتر چه کار میکنه.بچه خوبیه اما زندگی باهاش سخته.حتی دوستی.اما آدم پریه.نمیدونم چرا این قدر از آخرش می ترسم.انگار می بینم که فهیم میره جلو و توی یه جایی می افته که نه راه پس داره نه پیش...
شکوف داره با فرهاد می حرفه.وسط حرفش می خنده.یه خنده کاملا عصبی.میگه همین جا کات شه بهتره.چرا این جوریه خدا؟چرا هیچ وقت هیچی سر جاش نیست؟
عزیزم پست تو جدا از بقیه هست.
روز اول توی نمایشگاه اون کارتو به من داد.روش نوشته بود:آنکه دلبسته تر است ملالش بیشتر است.روشو امضا کرد و نوشت: يو نو ايت هان(من نميتونم اينجا انگليسي بتايپم)
مي خواستم بگم كه همه خوشمزگيش به همين ملالش هست.اما هيچي نگفتم.خنديدم.فكر كنم البته لبخند زدم چون حوصله خندين هم نداشتم.
اين دفعه زياد با هم نبوديم.اين جوري نبود كه مثل هميشه من و اون باشيم.شايد من هم فاصله گرفتم.گفتم با ... بيشتر باشه.اولين سفرشون با هم بود.سخت بود واسم.قسمت كردن پرو با كسي خيلي سخته واسم حتي اگه اون امين باشه كه ميدونم چه قدر دوسش داره.اما به هر حال سخته.تو هم بايد به من حق بدي.ميدونم كه درك ميكني.
مثل هميشه كه هر بار كه مياد يه دوست خوب به ما معرفي ميكنه مريم رو به ما معرفي كرد.دوستاشم مثل خودش خوبن.البته اين جمله مهمترين معنيش اينه كه به خود من برميگرده ها................
ديشب فهيم ميخواست تا سر كوچه كه بچه ها رو ميرسونم باهام بياد.گفتم نيا.چون ميخواستم برم هتل.اصلا درست از پرو خداحافظي نكردم.ميخواستم برم مدل خودمون خداحافظي كنم اما نتونستم.زود بچه ها رو سوار ماشين كرديم و با رضا رفتيم.هر كسي پي كار خودش.
شب كه بهم زنگ زد و گفت كه راننده تاكسيه چه بلايي سرشون آورده كلي خنديم.بعد از اون همه گريه.خوب بود.خدا عمر راننده تاكسيه بده كه منو به خنده واداشت.حتي با الاف كردن بچه ها با اون همه بار البته در همون راستاش جا نيافته...
مریم هم اومد.خیلی ماه بود.اصلا عین خودمون بود.انگار هزار ساله هممونو می شناسه.خیلی گل بودی مریم.دوست داشتم هوارتا.
در همین راستا و بالغ بر و مریم و .... تکیه کلام های امین بودن که این وسط هی فراافکنی میشدن.
مریم با ستون و تیر چراغ برغ و آینه ماشین و ... مشکل شدید داشت.
رضا با خیط انداختن روی لمبه بعضی ها.
محمد با کلاغی که قرار بود بیاد بشینه اون بالا و رضا اداشو در می آورد.میگفت ببین واسه کلاغاشون هم امکانات گذاشتن.
سپ با شیشه ها و ویترین مغازه ها.
من اما این چند روز یه کم گرفته بودم.با این حال اینقدر خوش گذشته که من از دیشب هی عر زدم بعد از رفتن بچه ها.نمی دونم تا کی باید با این وضع ادامه بدم....
"حسین پناهی"
اینو الان یه جایی خوندم خوشم اومد.گفتم شمام بخونید....
ساعت ۱۰.۴۵ بعد از اصرارهای فراوان من و مینا بلند شدیم به سمت خوابگاه.باید ۱۱ اونجا می بودیم.قرارا بود با رانندگی فیروزآبادی برسیم اما نرسیدیم...رفتیم پیش بچه ها.به من اصلا خوش نگذشت چون میدونستم کپلم ناراحت میشه و شد...
حالا تا کی باید با سرسنگینیش سر کنم تا خوب شه خدا داند.اگه دوست داشتم برم و از روی اجبار نبود دلم نمی سوخت..............................................
به درک.همینه که هست.
پرو و سپ چهارشنبه دارن میان.کلی هیچان کاذب دارم امروز.البته این دو روز هم باید حسابی بدرسم چون از ۴شنبه دوباره همه چیز تعطیله.آخ جووووووووووووووووووووووون.
ای فیقولی چی قرار بوده پردیس واست بیاره؟این بچه که خودشم یادش میره.میگه تو هیچی سفارش نودادی...
دیروز عصر استادمون اس. ام. اس زد و از سی دی تشکر کرد.منم کلی ذوق مرگ شدم.باید اینجا از دکتر بابک تشکر کنم که اینو به فرو و فرو به پرو و پرو به من معرفیش کرد.سی دی سورمه رو میگم.
۲تا با این مضمون دو طرف دانشگاه:
هتک حرمت دانشجوی محجبه دانشگاه تهران را توسط استاد هتاک به جامعه دانشگاهی تسلیت عرض مینماییم.
یکی هم با این مضمون:
دست ملعون یزیداز پیراهن استاد هتاک بیرون آمده است!!!!
من واقعا به همه تبریک می گویم....
بالاخره واسه استادامون سی دی خریدم.سی دی سرمه.اولین بار دکتر بابک معرفیش کرده بود به فرو. من هم واسه دوتا از استادامون از اون خریدم.خیلی کمیاب بود البته و بیشتر از ۲تا نداشت چون واسه خودم هم می خواستم و الان هم میخوام به استادم بگم قابل شما رو نداره اما خودمون آرزوشو داریم!!!
پردیس نوشته بود امروز روز شیرازه.چه قدر جای من خالیه اونجا.۲هفته پیش که رفتم باغ ارم از بچه های کودکستانی تا ساکنین خانه سالمندان اونجا بودن دیگه خودتون تصور کنید که چه قیامتی بود.دلم یه هو واسه خانم جونم تنگ شد الان.همیشه قیامت رو میگفت قیووووووووووومت.با تشدید روی ی و غلیظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ..........
دیگه خستم. دیگه نمی خوام.دیگه نمی تونم.
فکر کنم تا سه نشه بازی نشه...نه؟
پس وقتشه...
صبح بیدار شدم.بعد از یه دوش با شکوفه ۱۱.۵ زدیم بیرون که بریم اون واسه یکی از دوستاش کتاب بگیره و من واسه یکی دیگه!
دقیقا ۴۵ دقیقه تو کتابفروشی بودیم.من سه تا کتاب واسه پرو گرفتم/یه کتاب هفت کوتوله واسه پارسا(پسر دوست شکوفه که ۸ ماهشه!!!) و سه تا کتاب ورداشتم واسه سه تا استادام.اما ۱۰ بار نظرم رو عوض کردم و کتابهایی رو که می خواستم وردارم هی عوض می کردم.دوست داشتم کتاب شیراز واسشون بگیرم اما ارزونترینش ۱۰ تومان بود و این یعنی پیاده شدن فک من چون باید سه تا می گرفتم.زنگ زدم به بابا میگم چه کتابی واسه استادام بگیرم؟میگه بابا جون روزنامه صبح رو کادو کن بده بهشون!!!بعد میگه قیمتش مهم نیست اگه اونو میخوای واسشون بخر اما روزنامه صبح هم یادت نره...و من در کمال آرامش پای صندوق اون سه تا کتاب و میذارم و نظرم عوض میشه!!!میخوام یه چیز دیگه بخرم...
عصر میرم اونجایی که اونو داره...
من این هفته هم هیچ کاری نکردم و درس نخوندم...
و آنچه میشوی چیزی است که تو به خدا می دهی...
اینو امروز روی برد توی خوابگاهمون نوشته بودن.دوسش داشتم.گمون کنم از کل خوابگاه در حال حاضر فقط همینو دوست دارم!!!
امشب به صورت مجبورها تو سایت هستم.آخه از ۸ شب به بعد یک ساعت به یک ساعت در باز و بسته میشه و من اینجا گیر کردم.دیدم یه توفیق اجباری هست که دوباره بیام و بنویسم.
یکی دوسال میشه که هیچی ننوشتم.به جز مطلبی که واسه عقد پرو زدم...دیگه حوصله هیچی ندارم. اما مثل اینکه گاهی اوقات اومدن و خالی کردن خودت میتونه کمی(فقط کمی)مفید باشه.
زندگی خیلی به هم ریخته هست.وقتی ظرف ۴۰ روز جفت مادر بزرگاتو از دست میدی.وقتی چهارشنبه بهت خبر میدن که مامانی هم رفت و عصر میای خوابگاه و میبینی از کمیته انظباطی واست نامه اومده.واسه خاطر یه وجب مانتو بی هیچ تذکری و درکمال آرامش و برگردن بهت بگن اگه اسمتو رد نکنیم از حقوقمون کم میشه و اعتراف کنند که فقط به خاطر یه مانتو تو رو کمیته انظباطی کردن.در نهایت اذعان کنن که بعضی وقتا خشک و تر با هم میسوزن و تو تف بندازی تو اون حقوقی که این جوری پرداخت میشه.وقتی امروز صبح بری پیش یادگاری و ببینی ۳تا مرد نشستن تا تورو به خاطر یه وجب مانتو بازخواست کنند و با یه سفسته بافی هایی شروع کنند که تو ترجیح بدی هیچی نگی و پوزخند بزنی و بیای بیرون و به این فکر کنی که با همه تنفری که از خارج رفتن و زندگی تو اونجا داری اینجا دیگه جای هیچی نیست حتی تاسف خوردن به حال اینا...این جوریه که واسه وحید میل بزنی و بگی بره دنبال کارات و ببینه اگه بخوای بیای کجاها بهت پذیرش میدن و به این فکر کنی که تابسون که رفتی ممکنه دیگه بر نگردی و غم عالم بشینه تو دلت...وقتی که تو بری شیراز و هر دفعه یه اتفاق بد باشه...وقتی ...وقتی....
خیلی خستم.خیلی داغون و از زندگی شاکی...اما کاریش نمیشه کرد جز اینکه بگی این نیز بگذرد...
سپ داره میاد.فکر کنم جرات روبرو شدن باهاشون ندارم...انگار خودمو تو صورتش می بینم... به همین سادگی ...