تبليغاتX
لحظه ها را درياب
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386
...
امروز بعد از ۲۴ ساعت از در خوابگاه اومدم بیرون.این یعنی فاجعه به تمام معنی کلمه! از پریشب یک گلودرد ملیح گرفتم.بعد تب.بعد استخوان درد و در همین راستا کل دیروز تا ساعت ۴ عصر خواب بودم.۴ بیدار شدم خیر سرم یک کم درس بخونم.تا ۶ روخونی کردم البته به این صورت که هر نیم ساعت یه بار یک چرتی هم میزدم.خلاصه این بود که من دیروز هیچ غلطی نکردم.حتی نرفتم عمه گوهر رو ببینم. رها و سعید هم اومدن تهران. باید امروز برم همشونو ببینم. صبح آماده شدم که با عمه گوهر بریم انقلاب واسه مهرداد کتاب بخریم.اما عمه گوهر زنگ زد و گفت که صبح نمیتونه بیاد. افتاد به عصر.فردا هم قراره رها رو ببینم. این جوریه که من نه امروز درس می خونم و نه فردا!

امروز تولد کپلمه.

سلام دوسی.فردا ۱۰ تا شاخه گل رز قرمز بخر.بدون هیچ تزئینی. فقط با کنف ببندشون و بده به کپل.روشم یه کارت بزن بگو تولدت مبارک عزیزم.بعد ظهر بهش زنگ بزن و بگو بیا کارت دارم.می خوام یه سوال ازت بپرسم. تابلو نشه دوسیا! مرسی.

آخه دوسی ضایعه.می فهمه.

عیبی نداره!تو کارتو بکن!

پرو هم قراره امروز کپل رو ببینه و پول قبض موبایل منو بهش بده. مامانم که میدونه واسه قبضمه. نمی خواست دروغ بگی. فقط نمیدونه که مبلغش به جای ۵۰تومان ۷۵ تومانه!!!

امروز همه کپلمو می بینن الا من:((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

 

+ نوشته شده در 10:12 توسط شیده.
یکشنبه بیستم خرداد 1386
پست مدل جدید
کلی تعریف داشتم

اما حس آپ کردن نیست!!!!

اینم یه مدلشه دیگه!

+ نوشته شده در 15:5 توسط شیده.
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
روی ماه خداوند را ببوس
۲تا کتاب خوندم توی این هفته.یکی درتنگ آندره ژید. یکی هم روی ماه خداوند را ببوس مال مصطفی مستور.از دومی خیلی خوشم اومد.البته در تنگ هم قشنگ بود ولی یه جورایی حرصم رو در آورد.جمله های قشنگی داشت ولی بهیجه میگه متن اصلیش که به زبون فرانسه هست خیلی با حال تره.آخه این کتاب از فرانسه به انگلیسی و بعد به فارسی ترجمه شده ولی باز هم جمله های جالبی توش بود.

تا فردا باید کلیه کارهای دکتر حسن زاده رو تحویل بدم به جز یه کار گروهی که میمونه بعد از امتحانا.

توی این دو روز تعطیل روز اول قرار بود ما بریم نمک آبرود.یکشنبه بعد از ظهر تصمیم گرفتیم که دوشنبه صبح زود بریم و شب هم برگردیم که با مخالفت مینا اون هم به دلایل خاص خودش که گمون میکنه هنوز هم ما نفهمیدیم چی بود منحل شد. بعد دوشنبه عصر با شکوفه تصمیم گرفتیم که همون شب راه بیافتیم بریم انزلی خونه آنیتا اینا و فرداش برگردیم که باز هم نشد. این دفعه واقعا تصمیمون جدی بود.هر کی میخواست بیاد و هر کی نخواست نیاد! مطمئن بودم اگه به مامانم اینا بگم نمیذارن. از اونجایی که یک وجدان بیدار من نشسته بود اونجا به نام فهیمه و هی اصرار داشت که به مامانم بگم گفتم!

نتیجش این شد که همون شب دست جمعی رفتیم پارک گفتگو!

نمیدونم چرا این بلاگفا این جوری میکنه.الان یک هفته هست که من توی لینک هام اسم دکتر بابک رو تغییر دادم به بابکووووووو اینجا هم عوض شده اما توی صفحه اصلی هیچ تغییری ایجاد نمیشه!

+ نوشته شده در 10:12 توسط شیده.
چهارشنبه نهم خرداد 1386
بالاخره شد
دعاهاتون خیلی گیرا بود.بالاخره پابلیش شد.البته قسمت پایگاه اطلاعاتی به دلیل حجم عظیم مطالب جا نشد.اونو ایشالا شنبه درست ميكنم.

ببينيد:

 

http://tmumc.netfirms.com

+ نوشته شده در 20:28 توسط شیده.
چهارشنبه نهم خرداد 1386
هم اکنون نیازمند دعای شما می باشیم!
الان ساعت ۷ بعد از ظهر هست.دیروز از ۴ عصر تا ۱۰ شب توی سایت بودم پای وب سایتم و امروز هم از ۵ تا حالا.البته حضور صمیمانه آقای محبوب هم در کنار من خیلی مهم بوده.امروز صبح خودم وب سایتم رو پابلیش کردم و با بی شرمی هرچه تمامتر پیغام داد که حجم وب سایت واسه سایت مجانی نت فرمز که من اونجا گذاشتمش خیلی زیاده!!! الان دوباره دارم پابلیشش میکنم و امیدوارم که این دفعه درست بشه.لطفا واسم دعا کنید!

امروز بابای نازم رو هم به مدت ۲ساعت دیدم.با هم رفتیم کت و شلوار انتخاب کنه!خیلی بابامو دوست میدارم.عاشق این اخلاقشم که وقتی منو میبره واسه نظر دادن از هر چی من خوشم بیاد اونو ور میداره حتی اگه خودش زیاد دوسش نداشته باشه.میگه رو حرف دخترم که نمیتونم حرفی بزنم!

حرف باباها شد.الان یه آقایی تو سایت کنار دست من نشسته که بچش تو بغلش خوابه.روی یه دستش تکیه داده و خوابه.یه پسر بچه هست.حدود ۱.۵ ساعته که اینجاست و من مطمئنم که الان دستش داره می افته اما تکونش نمیده مبادا بچش از خواب بپره. خودش یه دستی داره سرچ میکنه تو سایت های مختلف.دلم میخواست بپرم و اون  دستشو ببوسم.بگم مطمئن باش که فردا پسرت به داشتن همچین پدری افتخار میکنه! خیلی حس خوبی با دیدن این صحنه بهم دست داد.یه نیروی مضاعف گرفتم که بچه جان این قدر نق نزن و مثل بچه آدم بشین به کارات برس. فردا صبح ساعت ۶ باید راه بیافتیم به سمت دریاچه لار. ۸ شب برگشته ۳ ساعت پیاده رویه.جای خانم پیاده روی هم خالیه.نتونست فردا رو از کارش جیم بشه و باما بیاد. امروز با فهیم و دکتر و مینا زیر بارون کلی قدم زدیم تا رسیدیم به بوفه تربیت بدنی و یه چیزی زدیم تو رگ. خیلی بارون خوبی بود.جای کپلم به شدت خالی بود. الان هم سوزش گلو  دارم اما اصلا به روی مبارک نخواهم آورد.

 

+ نوشته شده در 20:13 توسط شیده.
یکشنبه ششم خرداد 1386
خستمه!!!
امروز از ۸ صبح سلسله وار سر کلاس بودم تا ۵.وسطش البته ۲ ساعت بیکار بودیم که دلمه سولماز رو خوردیم.خوشمزه بود!دستش درد نکنه.

دیروز ظهر در راستای نرفتن به کلاس یادم رفت تکلیفمو از استاد بپرسم و حالا مثل خر تو کارم موندم چون باید تا ۴شنبه کارشو تموم کنم و شنبه تحویل بدم.با اولی هم به تفاهم رسیدیم!از نوع فحش ابراز علاقه میکنیم ما!خوشمان می آید از اين موضوع.

فايل اكسسي كه واسه استاد فرستاده بودم و هيچ مشكلي نداشت گفت بايد يه سري تغييرات توش بدي.حالا كلي مشكل دار شده و من دلم مي خواد تك تك موهاي نداشته دكتر حسن زاده رو بكنم!

واسه اين هفته هم خيلي كار دارم.پنج شنبه هم مي خوايم با انجمن كوهنوردي بريم درياچه لار.جاي همه دوستان خالي خال خالي به قول پرو.اميد عاشق واژه "و" در آخر ليست دوستان من شده  و از خودش پيشنهاد در كرده كه همه را مفتخر به لفظ و كنيم اما اين فقط مخصوص شيرازي جماعت است!

دارم از خستگي مي ميرم و اين كامپيوتر لعنتي هم هر ۱۰ دقيقه يه بار طبق نظري كه داره خاموش ميشه!دفعه سوم از بس اعصابم خرد شده بود سرمو گذاشتم روي ميز.كنار دستي از بس دلش واسم سوخته بود ميگه خانم اگه مي خواين بياين بشينيد پاي كامپيوتر من.ميدونم وقتي وسط كار قطع بشه چه حس بدي به آدم دست ميده.در دلم ميگويم بيشين بينيم بابا!و در ظاهر مي گويم نه.ممنون ديگه كارم تموم شد.البته الان ۱۵ دقيقه از اون وقت گذشته و طرف احتمالا از حرصش دوست داره هرچه زودتر دورباره خاموش شه!

پس ما رفتيم تا پوزمان كش نيامده!

+ نوشته شده در 20:26 توسط شیده.
شنبه پنجم خرداد 1386
هه چیز خیلی زیباست
فقط میتونم بگم چه جالب!!!

اینکه من انتخاب رشته کردم و قبول نشدم.اینکه من از تهران خبر داشتم که چه اتفاقی افتاده و بقیه بی خبر.اینکه اصلا ۲بار انتخاب رشته شده!!!اینکه محمد بگه من و رضا خبر داریم.

یه بار دیگه هم اینجا مینویسم که چیزی که من در جریانش بودم چی بوده و دیگه نه در موردش حرفی میزنم نه می شنوم:

توی وبلاگ انجمن کتابداری دانشگاه شیراز خانم جوکار اعلام کرده بود که شنیده ها حالی از آن است که دانشگاه شیراز از ترم بهمن دانشجو می پذیرد.من از پردیس می پرسم تو تو جریان هستی و میگه نه!از محمد می پرسم و به جفتشون هم میگم که من توی وبلاگ انجمن خوندم...چند هفته بعد میام شیراز و خبر میدن که بچه هایی که خبر داشتند و ثبت نام کردند اسمشون در اومده!!!همونجا می فهمم که از طریق سایت سازمان سنجش هم این اتفاق افتاده و من تازه می فهمم که راهش چی بوده!مرضیه گلتاجی به پردیس خبر میده.میگم میدونی؟میگه آره بهم گفته!حالا از اون موقع تا حالا این علامت تعجب تو ذهن من ادامه داشت.جالب اینجاست که بچه های شبانه اینجا هم از اینکه من از همه جا بی خبرم تعجب میکنند!و در تمام این مدت به گفته شما من خبر داشتم و حتی انتخاب رشته هم کردم و با رتبه ۱۶ اسمم در نیومده و گلتاجی با رتبه صدوخرده ای اسمش درومده!جالبه!

جالبتر اینه که من فقط به کپل و نیلو بگم.حتی قضیه رو به مامانم هم نگم و تو برگردی به من بگی که من و مامانم خیلی تعجب کردیم از کار تو که به من نگفتی و اینکه اس ام اس بزنی که مرسی که به همه گفتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همین جا هم اعلام میکنم که در مورد این موضوع دیگه نه حرفی میزنم نه جواب هیچ حرفی رو میدم!بالاخره خودت یه روز متوجه سوءتفاهم به وجود اومده میشی عزیزم!من حسابم پاکه.در ضمن اگه تو خیال خودت هم من میدونستم و بدون اینکه به تو بگم انتخاب رشته میکردم تو چرا بخوای مثل من نامرد رفتار کنی؟!!!

+ نوشته شده در 15:46 توسط شیده.
شنبه پنجم خرداد 1386
سفرنامه
چهارشنبه ظهر جنگی خودمونو رسوندیم فرودگاه.البته فقط من و مینا چون فهیمه توی دانشگاه منتظر پیک بود تا بلیط هاشونو بیاره.ساعت ۱.۵ بود وما ۲.۵ پرواز داشتیم.من و مینا رفتیم که لااقل من جا نمونم و فهیم سر ۲.۵ رسید فرودگاه و ۱۵ دقیقه تأخیر آسمان مدیون ما شد. توی هواپیما من هی گیر داده بودم که آقای رجبی بیاد به من آب بده چون داشتم از تشنگی می مردم.آقای رجبی سر مهماندار پرواز بود و دوست داداش فهیمه و همون کسی که ۱۵ دقیقه پرواز رو به تأخیر انداخت تا ما برسیم.در نهایت آقای رجبی به صورت داوطلبانه برای من آب آورد.

سفر بدی نبود.نه اصلا خوب بود.کلی خاطره دارم.توی ۵سال آشنایی با کپل تاحالا پیش نیومده بود بخوان بگیرنمون که تو این سفر مستفیظ شدیم...باید فیلم میگرفتیم از اون صحنه ای که فیروز و من و فهیم و مینا داشتیم مخ زنی میکردیم و کپل و مهدی تو ماشین راحت نشسته بودند و پلیسه میگفت تا این آقا نیاد عذر خواهی کنه من جفت ماشیناتونو می خوابونم.کپل جان هم که افتاده بود رو دنده لج و میگفت من کاری نکردم که عذر خواهی کنم و به شما هم هیچ ربطی نداره. کارت دانشجوییشو داده بود و میگفت بذار اینا برن چون مهمون من هستن و اون وقت هر غلطی می خوای با من بکن!!!فیروز هم اون وسط گیر داده بودکه آقا من دکتر هستم و باید شنبه برم بیمارستان و به ماشینم احتیاج دارم!!!!

پنج شنبه ظهر که بعد از نق و نوق همه که چرا دالاهو و چرا این قدر دور و دیر رفتیم واسه ناهار و پردیس و امین در نهایت خونسردی بعد از ۳۰ دقیقه اومدن و ما رو دیدن که با در بسته روبرو شدیم.این در حالی بود که بچه ها میخواستن ۲.۵ برن تخت جمشید و از قبل کلی با من چونه زده بودند سر امروز ظهر اومدنشون به اونجا.خلاصه مهدی شد سرگروه جمع و ما رفتیم دربند اما به قول کپل دربند شیراز....

بعد از ناهار میخواستیم بریم پاتریس به صرف چای که اونجا هم به در بسته برخورد کردیم و رفتیم کافی شاپ سارا.مهدی اونجا به سان همیشه نقش دلقک های جمع رو بازی می کرد و ما رو از خنده روده بر.گیر داده بود به نرگس و رزا و از انتخاب مهدی عاطی به قول خودش به خریت مهدی جماعت پی برده بود! جای فیقولی هم خیلی خالی بود...تو این سفر اصلاندیدمش.

دیروز صبح هم که رفتیم آش خرون و ساعت ۶ توی صف آش بودیم و با هزار مکافات ۶ کیلو آش خریدیم!

اولی همش گیر داده که تو ما رو به دوستای تهرونیت فروختی.فقط می خندم بهش.یه حرفی تو دلمه که قول دادم به خودم که بهش نگم.پس اینجا هم نمی گم.فروختن به این چیزها نیست.باید ببینیم وقتی پای منافع خودمون میاد وسط چه قدر به فکر بقیه هستیم اما چون این مسئله با وجودیکه خیلی تو زندگیم مهم بود ذره ای نمی خواستم روی دوستیمون اثر بذاره اصلا نه به روش آوردم و نه میارم(شاید خودش الان بفهمه چی رو میگم) ولی هرکی دیگه جای اون بود با اون کار لااقل از لیست کساییکه تو قلب من عزیزن پاک میشد نه انیکه جاش هم عوض نشه...پس کاش می فهمید که هر گل یه بویی داره.کاش در مورد دوستیمون این جوری قضاوت نمی کرد!

بعد از تمام این تفاصیر و با توجه به اینکه من فقط صبح ها که مامان و بابا سر کار بودن رفتم با بچه ها و فقط دیروز ظهر ناهار پیششون نبودم دیروز صبح بابا میگه تو که این سفر و فقط واسه دوستات اومده بودی سفر بعد بیا واسه مامان وبابات...با بابا دوتایی رفتیم دارالرحمه .اول پیش خانم جون بعد مامانی!اما وقتی بچه بودم صبح های جمعه اول میرفتیم خونه مامانی بعد خونه خانم جون!

دیروز ظهر خونه خانم جون عمه گوهر یه انگشر فیروزه آورد داد به من.گفت این یادگاری خانم جون واسه تو هست اما به هیچ کس دیگه ندادم و چیزی نگو.گفت چهار تا انگشتر بود یکی من یکی عمه هما یکی عمه فهیمه و من دوست داشتم که اینو بدم به تو...هیچی نتونستم بگم و فقط با بابا رفتیم تو حیاط و قدم زدیم.از پشت شیشه های عینک همه جا تار بود...

 

+ نوشته شده در 10:32 توسط شیده.