تبليغاتX
لحظه ها را درياب
جمعه بیست و دوم تیر 1386
خانم جون
وقتی بچه بودم برنامه من و بابا این بود که جمعه صبح ها اول میرفتیم خونه مامانی و بعد ظهر هم که طبق معمول همه خونه خانم جون ناهار بودیم. حالا وقتایی که شیراز باشم برناممون برعکس شده اول میریم پیش خانم جون و بعد مامانی...

افسوس دگر مادر شیرین سخنم در بر ما نیست

آن گوهر یکدانه و پر مهر و صفا نیست

آن سنگ صبور رنج کشید تا دم آخر

افسوس صد افسوس دگر سایه او بر سر ما نیست....

اینو رو سنگ خانم جون نوشتن.وسطشم عکس خانم جونه.همون عکسی که تسبیح دستشون بود.یادمه عید پارسال این عکسو بابام ازشون گرفت وقتی که حواسشون نبود.عکس سه رخ هست. خانم جون داره به یه جایی نگاه می کنه و ذکر میگه...

یادمه همیشه دوست داشت که حیاطو ببینه. میگفت وقتی این درختاو این باغچه رو نمی بینم نفسم بالا نمیاد. حالا هم خانم جون دقیقا جلوی در هست.یعنی منظره بیرون رو می بینه.مثل همیشه دورش پر گلدونه و گل. همون گلدونهای خودش...و قرآن خود خانم جون و جعه شکلات. چون همیشه دوست داشت کسی که میاد پیشش یه چیزی بخوره...

داشتم به این فکر می کردم که از اون ۱۲ نفری که الان توی اون آرامگاه خانوادگی هستن من رفتن ۱۰ تا شونو دیدم اما هیچ کدوم مثل رفتن خانم جون نبود واسم...

مامانی هم عاشق رنگ قرمز بود و الان هر وقت که بری روی سنگش گل قرمز هست. حالا چه تازه چه خشک شده...

صبح که با بابا رفته بودیم دلم می خواست بدونم که بابام وقتی پیش مامانی یا خانم جون هستیم چه خاطره هایی یادش میاد...دلم می خواست بدونم در اون لحظه به چی فکر می کنه و خیلی چیزهای دیگه .اما نمی تونستم از بابا بپرسم. میدونم که یه سوالایی هیچ وقت جواب نداره...

 

+ نوشته شده در 12:45 توسط شیده.
جمعه بیست و دوم تیر 1386
...
از روزی که اومدم شیراز دوران عصبی بدی رو میگذرونم. دورانی که همه چیز زندگی تکمیله اما حس می کنی که هیچی سر جاش نیست و من واقعا نمیدونم که چه مرگیم زده...

شده تا حالا هر جا میرین حس کنین یه جفت چشم دنبالتونه و داره تعقیبتون می کنه؟من این جوری شدم الان...حس بدیه...

کپلم فردا داره میره. با وجودیکه تابسونا همو نمی دیدیم اما امسال فرق داره.چون دیگه هر وقت اراده کنم نمی تونم باهاش بحرفم...اونم داغون تر از منه اما به خاطر من هیچی به روی خودش نمیاره...

 

+ نوشته شده در 10:14 توسط شیده.
جمعه پانزدهم تیر 1386
تصورشم غیر ممکنه
عصر جمعه مزخرفیه...

مامان و بابا رفتن خونه عزیزی. حوصله بیرون رفتن نداشتم. نشستم پای کامپیوتر و اون بخش نامه ای که بابا می خواست رو سرچ کردم. واسه سیو کردنش کلی دردسر دارم...

بعد از گیرهای کپل که چته و چرا این جوری هستی خوب خودمو پای تلفن خالی کردم. حتی تصورش  هم واسم غیر ممکنه که خونه خانم جون دیگه نباشه. هنوز رسما حرفش نشده اما همین که این فکر به ذهنشون افتاده داره داغونم می کنه. از دیشب که مامانم گفت حالم مثل سگ خرابه. میدونم که بابام داغون تر از منه.....

مرسی کپلم که همیشه هستی تو مواقعی که یه شونه می خوام واسه گریه....

+ نوشته شده در 19:45 توسط شیده.
جمعه پانزدهم تیر 1386
شیراز
بالاخره اومد شیراز

امروز دارم بعد از ۱.۵ ماه از شیراز پست میزنم...حس خوبیه.اما دیشب واسه اولین بار بود که موقعی که هواپیما نشست مثل همیشه شوروشوق نداشتم. نمیدونم واسه خاطر کارایی هست که در پیش دارم و استرس ناشی از اون یا اینکه دلم واسه تهران تنگ میشه!!!!

البته واسه تهران که نه واسه دوستام و شرایطی که اونجا دارم.یادمه ترم اول هر هفته میومدم شیرازو تحمل نداشتم اما حالا دلم واسه همون تنگ شده!چه جالبن آدما...

وقتی با شکوف خدافظی می کردیم سعی می کردیم اصلا تو چشای هم نگاه نکنیم. فهیم با وجودیکه هفته دیگه داره میاد عر و بوقشو راه انداخته بود و مینا دست اندخته بود گردنم و ولم نمی کرد. منم نمی خواستم ولشون کنم...واقعا نمی خواستم. توی پله ها به شکوفه می گفتم نمی خوام برم:(

اما حالا خوشحالم که اومدم ولی دپم.خیلی دپم. دیروز روز مادر بود اما نه مامانی بود که واسش گل ببرم نه خانم جون. خیلی سخت بود بعد از این همه مدت که برم و باز هم خانم جون نباشه. یه سبد گل زرد اونجا بود. رو مبل. کنار قاب عکس خانم جون. روش نوشته بود روزت مبارک.....

میگن می خوان خونه رو بفروشن! به خاطر عمو مهدی اینا. اصلا نمی خوام حتی تصورشو بکنم که برم توی اون خیابون و وارد این خونه نشم....

+ نوشته شده در 10:13 توسط شیده.
سه شنبه دوازدهم تیر 1386
سرکاری اساسی
امروز صبح به گفته استاد گرام برای بررسی اپک کتابخانه دانشگاه امام حسین بعد از برداشتن چادر و محجبه شدن و گرفتن نامه از آموزش راهی آنجا شدیم!

دیروز هم تماس گرفتیم و گفتن تشریف بیارین اینجا و حضورا جوابگوی شما هستیم. حالا این بماند که ما از پل گیشا کوبوندیم و رفتیم اونجا و دقیقا ۲ ساعت توی راه بودیم وقتی که رسیدیم در مقابل چشمان از حدقه درآمده کلیه دانشجویان دانشگاه افسری اعلام کردن که الان ۷ ماه است که از حفاظت اجازه ورود هیچ شخص و پژوهشگری به جز دانشجویان همین دانشگاه صادر نمی شود. کارمندان کتابخانه که به گمانم در شرمندگی راه آمده ما بودند(با توجه به تماس دیروز) نهایت تلاش خود را برای ورود من و فرزانه به اونجا کردند اما نشد که نشد. بعد از نیم ساعت اونجا نشستن و ۴۰ تا تلفن مجوز ورود به ما داده نشد!!!

حالا قیافه من و فرزانه به صورت محجبه را تصور کنید در اوج انفجار.التبه خوشحالم که چادر را از کیسه بیرون هم نیاوردیم!

زنگ زدم به استاد عزیز میگم جناب گوگولی مگولی ما را راه نمیدهند شما را چه کار کنیم حالا با این بلایی که سر ما نازل فرمودید؟میگه خواهش کنید که یک نفر از همکاران ما!!! از کتابخانه تشریف بیاورند و چک لیست شما را بگیرند و ببرند پر کنند و بیاورند. میگویم آخر استاد عزیز همه که مثل شما عاشق چشم و ابروی ما نمی باشند(حتی ما را ندیده اند که این فرصت عاشق شدن را پیدا کرده باشند مگر اینکه از صدای ما خوششان آمده باشد) میگوید شما تلاش خود را بنمایید! دوباره زنگ زدیم به آقای کوچکی که برادر ما کوچک شما هستیم یکی را بفرست و قال قضیه را بکن! پیشاپیش از همکاری شما سپاسگزاریم. میگوید خواهر امکانش نیست چک لیستتان را به آدرس پستی ما بفرستید و ما به شما پاسخ میدهیم. میگویم برادر من سمج تر از این حرفها هستم چون این کار یکی از دلایلی است که یک هفته به خاطرش مانده ام تهران و به شیراز نرفته ام پس ما را دور نزن و لطف کن آدرس میل کتابخانه یا یکی از همکاران محترم را بده به ما. برادر میگوید آدرس خودم را میدهم خدمتتان و من در نهایت تواضع خواهش میکنم که تا روز شنبه این چک لیست را برای من پر کند و بفرستد!!

اما مطمئن هستم که از چک لیست هیچ سر در نخواهد آورد و نهایتا به پیشنهاد فرزانه خودمان چشم بسته تیک میزنیم و تحویل می دهیم که لیاقت کسانیکه ما را راه ندهند همین است!

این بود شرح امروز صبح تا ظهر من که از ۴.۵ ساعت دقیقا ۴ ساعت را در تاکسی یا اتوبوس بوده ام و ۳۰ دقیقه را در قسمت حفاظت خواهران دانشگاه امام حسین با ۳ خواهر بسیجی گرامیکه یکیشون گیر داده بود به پسرش در خانه که مامانی صبحانه بخور و پسربچه بیچاره هم گیر داده بود که مامانی نان لواش سفت است و دندان هایم درد میگیرد و کره کپک زده و تلخ شده و من از صبحانه خوردن متنفر هستم و می خواهم آب طالبی با نان بخورم!!!

+ نوشته شده در 13:44 توسط شیده.
شنبه نهم تیر 1386
به سلامتی
به سلامتی فقط از سایت دانشگاه می تونستم وارد ارکات شم و با وحید و پریسا در تماس باشم و عکساشونو ببینم که اینم فیلتر شد...

 

+ نوشته شده در 20:13 توسط شیده.
شنبه نهم تیر 1386
آخ جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون
بالاخره امروز امتحانام تموم شد.الان دارم از سر جلسه میام.خیلی خوفههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

هر چندکه یه درس رو قراره بیافتم و ۳ تا کار عملی باید تا آخر هفته تحویل بدم اما نمی خوام شیرینی این لحظه رو با هیچی خراب کنم.

امروز می خوام برم بلیط بر گشت بگیرم. آخ جووووووووووووووووووووووووووووون. شیراز.دیگه عقده ای شدم به خدا.

فهیم میگه از امروز به بعد ریختتو نبینم چون اون تا ۲۱ امتحان داره. می بینم بچم حق داره.قرار شده منم برم کنارش بشینم تو قرائت خونه تا اون درس بخونه!!!!

+ نوشته شده در 11:58 توسط شیده.
چهارشنبه ششم تیر 1386
تولد
دیروز تولدم بود.۵ تیر.از وقتی یادمه هیچ وقت نتونستم روز دقیق تولدم جشن بگیرم. چون همیشه وسط امتحانات بود. پریروز عصر داشتم با بابام حرف میزدم. بهش گفتم فردا تولدشه یادت نره بهش زنگ بزنی تبریک بگی.میگه تولد کی؟میگم همونی که خیلی دخمل خوبیه خیلی هم دلت براش تنگ شده ولی به روت نمیاری. بچه ها فهمیدن که فردا تولدمه و از اونجایی که زهرا امروز داره میره تصمیم گرفتیم که همون شب تولد بگیریم و این شد که بنده اون روز اصلا درس نخوندم و امروز هم اگه تقلب نبود به سان امتحان مرجع که قراره بیافتم این یکی هم رفوزه شم!

ساعت ۷ با شکوفه و زهرا رفتیم بیرون که واشه من کادوی تولد بگیرن. گفتم من به شرطی میام که هر چی خواستم واسم بگیرین و واقعا هر چی خواستم واسم گرفتن! خودشون می خواستن ظرف  بگیرن. گفتم این چیزا چیه می پوسه تا زمانیکه من بخوام استفاده کنم. شکوفه میگه تو اصلا دختر خونه داری نیستی! و این جوری بود که من یه مانتو و یه روسری خفن فیروزه ای و یه تیشرت خفن بنتون گیرم اومد:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

به بچه ها گفته بودیم ساعت ۱۰ بالا باشن واسه تولد. اما خودم تا ۹:۴۵ توخیابون دنبال کیک بودم. بالاخره یه کیک شکلاتی با طعم موز پیدا کردم و کلی فشفشه و شمع!!فروشنده میگفت من بهتون پیشنهاد می کنم به جای عدد علامت سوال بگذارید و من گتم نه! خود ۲۴ رو می خوام. خوب بود.جای نیلو و پرو خیلی خالی بود. با فیقول و فرو و سپ و همه دیگه!!!دوست داشتم به خانم پیاده روی هم بگم اما این قدر همه چیز یه هویی شد که ساعت ۱۱ یادم افتاد که بهش زنگ نزدم که بیاد!

کپل هم واسم گل فرستاد. من و زهرا و شکوف یه لحظه هم نمی تونستیم بشینیم. این قدر رقصیدیم که ساعت ۱۲.۵ که بچه ها همه رفته بودن فاطمه و زینب به زور ما رو نشوندن. خوب بود کلا. تولد خوابگاهی رو هم تجربه کردیم....

امتحان امروز هم به مدد تقلب بد نشد! بعد از یک سال با خودم تقلب بردم سر جلسه.ترم پیش جراتشو نداشتم ولی امروز واجب بود.

 

+ نوشته شده در 12:4 توسط شیده.
دوشنبه چهارم تیر 1386
...
بنده در آستانه ورود به ۲۵ سالگی کماکان در حال تر زدن به امتحانات می باشم!!!!
+ نوشته شده در 13:3 توسط شیده.
شنبه دوم تیر 1386
اولین امتحان
الان دارم از سر جلسه اولین امتحان میام.

واسه امتحانای بعدیم هیچی هیچی نخوندم هنوز.از اونجایی هم که من روزی که امتحان داده باشم عمرا تا آخرش دیگه درس نمی خونم بدبخت قراره بشم.چون ۲ شنبه و ۴ شنبه و شنبه آینده هم امتحان دارم.

کل جزوه رو واسه استاد نوشتیم تا خیالش راحت بشه که ما حفظیاتمان خوب است البته بعد از کلی بی خوابی و کابوس های شبانه و در کنارش بیرون رفتن و سمبوسه و آب طالبی کثیف خوردن در شب قبل از امتحان.

فردا دفاع زهرا هست. بچه میخواد یه روزه از خودش مقاله در کنه که نیم نمره بیشتر بهش بدن. من واقعا افتخار می کنم به این بشر چون زمانیکه فقط یه ماه واسه امتحان دکترا خوند و واسه مصاحبه دعوت شد هنوز هم ما باورمون نمی شد و به این نتیجه رسیدیم که بچه ذاتا با هوش و زرنگ می باشد!!!

دلم می خواد برم شیراز.دیگه طاقت ندرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم.

+ نوشته شده در 9:46 توسط شیده.