تبليغاتX
لحظه ها را درياب
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
سلام
نمیدونم بعد از این همه مدت از کجا بگم و چه طوری شروع کنم.

تابستون خوبی بود.یه سفر خاطره انگیز با کلی تجربه جدید.دیدن مهرداد و بهزاد که خیلی خوب بود...

اما آخرش بد شد.با رفتن مامان پریسا و اون ۴ روز کذایی که به پریسا نمی تونستیم بگیم چی شده.

حالا باز هم تهران هست و خوابگاه و تمام خوبی ها و بدیهاش.

از سینما گرفته تا جاده چالوس و م.طبا  و جیغ زدن ها و پیچوندنهای مینا و گند زدن به شروع سال تحصیلی....نیلو که مومن شده و از عمه جان دل نمی کنه و هنوز نیومده من رو ببینه....نگرانی اومدن یا نیومدن کپل و کلی چیزهای دیگه....

تابستون قرار بود دوتا مقاله بنویسیم که بنده تازه از امروز قصد شروع دارم...

ایشالا سال خوبی باشه....

 

+ نوشته شده در 11:18 توسط شیده.