تبليغاتX
لحظه ها را درياب
دوشنبه سی ام مهر 1386
کلاس
اینکه صبح از خواب نازت بزنی و بری سر کلاس دکتر حری توی دانشگاه تهران و بعد وسط کلاس دیگه نتونی بشینی و بزنی بیرون نشان دهنده اوج حال اون روزته...

من امروز خیلی حالم خوبه!

دلم هم واسه کپلم تنگ شده...

همین.

+ نوشته شده در 17:45 توسط شیده.
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
خانم پياده روي و نمايشگاه نان!
نمي دونم چرا هر وقت كه خانم پياده روي زنگ ميزنه كه بريم بيرون اگه هزار تا كار و برنامه ريزي هم از قبل داشته باشم واسم مهم نيست و بي خيال همش ميشم.

يادمه دفعه اول كه ديدمش به پرو گفتم كه قيافش واسه من خيلي آرامش بخشه و هنوز هم همه چيش حتي نخودي خنديناش به من آرامش ميده. حتي اين روزها كه شايد از سخت ترين روزهاي زندگيش باشه آرامشش رو تحسين ميكنم...

ديروز ظهر زنگ زد كه بريم نمايشگاه نون!من هم پريدم و رفتيم.اما خانم پياده روي اصلا اهل نون خوردن و مخصوصا ژله فرمند خوردن نبود. بعد از نق هاي فراوان اينجانب به خانمه گفت يه ژله هم واسه اين بچه من بدين و خانمه ۲تا ژله داد.يكيش رو كه انداختم دور و اون يكي ديگه رو از بس نق زده بودم بايد تا آخر مي خوردم!ولي مردم تا قيطوندم(اين يك اصطلاح كاملا شيرازي هست به معني: مردم تا قورت دادم)

آخر نمايشگاه هم كه مستفيظ شديم با لواشك زرشك اصل!!!

خيلي دوست دارم مانا....

+ نوشته شده در 11:51 توسط شیده.
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
ستاره
دیشب واسه افطار با بچا رفتیم بیرون.وقتی که توی سرزمین عجایت ستاره با پرو و کپل و امین وایسادیم که عکس بگیریم خیلی باحال بود.به زور می خواستیم ۴تا کله گنده رو توی یک بیضی جا بدیم.

بعدش فقط به این فکر میکردم که میتونم چند سال دیگه بازم به این عکس نگاه کنم و از یادآوری خاطرش خوشحال باشم یا نه؟

+ نوشته شده در 9:28 توسط شیده.
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
دانشگاه شیراز
نمیدونم این دانشگاه شیراز چی داره که همیشه وقتی که از اتوبوس پیاده میشم دلم می گیره که دیگه اونجا نیستم اما وقتی که دارم میرم خوشحالم که دیگه اونجا نیستم!!!!
+ نوشته شده در 9:26 توسط شیده.
سه شنبه هفدهم مهر 1386
سحر و ارشیا
دیروز خیلی هیجان انگیز بود.تو هواپیما نشسته بودم که یه هو سحر گفت سلامممممممم!!!!!!!!!!وای بعد از ۶سال یکی از دوستامو دیدم.با کلی خواهش و تمنا جامو عوض کردم و از ردیف ۵ رفتم پریدم ۲۲ تا بشینم کنار سحر. اون الان دیگه واسه خودش یه پا خانم دکتر شده بود و من یه پا اطلاع رسان.تمام ۱ساعت پرواز رو واسه هم تعریف کردیم و هنوز نصف زندگیمون ناگفته مونده بود.شب رفتیم خونه خانم جون.جاییکه سفر بعدی که میام معلوم نیست باشه یا نه؟توی باشگاه شرکت نفت واسه بچه های کارکنانش یه جایی درست کرده که مرین و با قلم مو و گواش نقاشی می کنند. من و رها و فرناز ارشیا رو بردیم که نقاشی بکشه.۲.۵ سالشه.۱۰ دقیقه بعدش هیچکی یادش به ارشیا نبود و ما سر اینکه کی زودتر نقاشی بکشه دعوامون شده بود.وای خیلی هیجان داشت.می خوام فردا یه مانتوی الکی بپوشم و برم اونجا کلی خودم رو رنگی کنم.این قدر به ارشیا حسودیم شده بود که تمام لباساشو رنگی کرده بود که نگو.

هیجان بعدی این بود که اونجا تنهایی رو دیدم.یه کم شک کردم که خودش باشه یا نه و در اون لحظه هم اسم اصلیش یادم رفته بود.سلام کردم و گفتم آقای تنهایی؟فکر کنم یک کم شوک زده شد که اونجا کسی با این نام صداش کنه...اما خیلی جالب بود.گفت به جای من هم نقاشی بکشید و من هم کشیدم.من از چمن شروع کردم.ارشیا هم به قول یک مردی سبک کوبیسم داشت بچه.فرناز هم به تقلید از من چمن کشید ولی رها(مایه افتخار ما)خرم شهر رو کشید.یه دریا با یه قایق و درختهای نخل.احتمالا همین نقاشی اول میشه.یه آقای مو سفید هم اونجا بود که آخر کار از بس ما جیغ جیغ کردیم و نقاشی نمودیم اومد و نشست پشت یکی از بومها.خلاصه خیلی خیلی باحال بود............................

تازه بعدشم می خواستم برم تاب بازی که وقت نداشتیم.

+ نوشته شده در 9:35 توسط شیده.
شنبه چهاردهم مهر 1386
نسیم
نسیم اومده تهران

بعد از دوسال و با زحمت فراوان و تغییر رشته از کتابداری به باستان شناسی بالاخره دانشگاه ما قبول شده اما از اونجایی که کلیه دوستان من هم به سان خودم شانسعلی لقب گرفته اند امسال به ورودی های فوق خوابگاه ندادن و نسیم در اولویت ۷۸ هست یعنی ترم دیگه بهش خوابگاه میدن.امروز اومده و میگه واسه اولین بار تو عمرم نزدیک بود جلو اونی که بهش خوابگاه نداده گریش بگیره...

واقعا تبریک میگم به خومون که این قدر راحت همه زحمت هامونو به باد میدن. ...

+ نوشته شده در 18:55 توسط شیده.
یکشنبه یکم مهر 1386
اول مهر
امروز اول مهره

اما هیچیش مثل اول مهر نیست.همیشه از اینکه اول مهر باشه و کلاسا تشکیل نشه کلی خوشحال می شدم اما حالا همینم ناراحتم می کنه...

اول مهره امسال پره از دانشجوهای آواره و چشمای نگران پدرو مادرای همراه. امسال دانشگاه تربیت مدرس به ورودیهای فوق خوابگاه نداده  و فقط به دکتری خوابگاه تعلق گرفته!!

نسیم اومده.یاد پارسال خودم افتادم.کی فکر میکرد این جوری بشه. کی فکر می کرد این قدر دلم واسه همه چیز تنگ بشه؟

امروز به آقای حمیدی میل زدم و این نشونه اوج دلتنگیهای منه..اینکه حمیدی رو هم میس کنم.چند روزه به فکر استاد احمدی هستم...باید برم بهش یه زنگ بزنم...

 

+ نوشته شده در 11:43 توسط شیده.