
من امروز خیلی حالم خوبه!
دلم هم واسه کپلم تنگ شده...
همین.
يادمه دفعه اول كه ديدمش به پرو گفتم كه قيافش واسه من خيلي آرامش بخشه و هنوز هم همه چيش حتي نخودي خنديناش به من آرامش ميده. حتي اين روزها كه شايد از سخت ترين روزهاي زندگيش باشه آرامشش رو تحسين ميكنم...
ديروز ظهر زنگ زد كه بريم نمايشگاه نون!من هم پريدم و رفتيم.اما خانم پياده روي اصلا اهل نون خوردن و مخصوصا ژله فرمند خوردن نبود. بعد از نق هاي فراوان اينجانب به خانمه گفت يه ژله هم واسه اين بچه من بدين و خانمه ۲تا ژله داد.يكيش رو كه انداختم دور و اون يكي ديگه رو از بس نق زده بودم بايد تا آخر مي خوردم!ولي مردم تا قيطوندم(اين يك اصطلاح كاملا شيرازي هست به معني: مردم تا قورت دادم)
آخر نمايشگاه هم كه مستفيظ شديم با لواشك زرشك اصل!!!
خيلي دوست دارم مانا....
بعدش فقط به این فکر میکردم که میتونم چند سال دیگه بازم به این عکس نگاه کنم و از یادآوری خاطرش خوشحال باشم یا نه؟
هیجان بعدی این بود که اونجا تنهایی رو دیدم.یه کم شک کردم که خودش باشه یا نه و در اون لحظه هم اسم اصلیش یادم رفته بود.سلام کردم و گفتم آقای تنهایی؟فکر کنم یک کم شوک زده شد که اونجا کسی با این نام صداش کنه...اما خیلی جالب بود.گفت به جای من هم نقاشی بکشید و من هم کشیدم.من از چمن شروع کردم.ارشیا هم به قول یک مردی سبک کوبیسم داشت بچه.فرناز هم به تقلید از من چمن کشید ولی رها(مایه افتخار ما)خرم شهر رو کشید.یه دریا با یه قایق و درختهای نخل.احتمالا همین نقاشی اول میشه.یه آقای مو سفید هم اونجا بود که آخر کار از بس ما جیغ جیغ کردیم و نقاشی نمودیم اومد و نشست پشت یکی از بومها.خلاصه خیلی خیلی باحال بود............................
تازه بعدشم می خواستم برم تاب بازی که وقت نداشتیم.
بعد از دوسال و با زحمت فراوان و تغییر رشته از کتابداری به باستان شناسی بالاخره دانشگاه ما قبول شده اما از اونجایی که کلیه دوستان من هم به سان خودم شانسعلی لقب گرفته اند امسال به ورودی های فوق خوابگاه ندادن و نسیم در اولویت ۷۸ هست یعنی ترم دیگه بهش خوابگاه میدن.امروز اومده و میگه واسه اولین بار تو عمرم نزدیک بود جلو اونی که بهش خوابگاه نداده گریش بگیره...
واقعا تبریک میگم به خومون که این قدر راحت همه زحمت هامونو به باد میدن. ...
اما هیچیش مثل اول مهر نیست.همیشه از اینکه اول مهر باشه و کلاسا تشکیل نشه کلی خوشحال می شدم اما حالا همینم ناراحتم می کنه...
اول مهره امسال پره از دانشجوهای آواره و چشمای نگران پدرو مادرای همراه. امسال دانشگاه تربیت مدرس به ورودیهای فوق خوابگاه نداده و فقط به دکتری خوابگاه تعلق گرفته!!
نسیم اومده.یاد پارسال خودم افتادم.کی فکر میکرد این جوری بشه. کی فکر می کرد این قدر دلم واسه همه چیز تنگ بشه؟
امروز به آقای حمیدی میل زدم و این نشونه اوج دلتنگیهای منه..اینکه حمیدی رو هم میس کنم.چند روزه به فکر استاد احمدی هستم...باید برم بهش یه زنگ بزنم...