
جایی رو که خودم روش کنترل نداشته باشم دوست ندارم.
اینم برای پردیس که بفهمه بلد شدم و بچه گلوی خودشو پاره نکنه:
i wanne come to you...
یه جمله خیلی قشنگ توی فیلم داشت:
اگه نتونم ببخشمت لیاقتتو ندارم!(نمیتونم اینجا انگلیسی بتایپم!!)
دیشب هم فیلم پرستیژ رو دیدم.خیلی خیلی قشنگ بود. پیشنهاد می کنم ببینیند.تا آخر فیلم اگه خودتونو بکشید هم نمی تونید حدس بزنید که چی میشه...
قراره روی سایتهای مربوط به انتخاب و سفارش کتاب کار کنم. البته بیشتر فارسی. کلی سایتهای خفن روزگار پیدا کردم که دارم حالشو می برم اینجا.
من دیروز به این نتیجه رسیدم که نسیم در حد خودش یک دخمل نمونه هست و من دوسم میاد ازش.حالا این چه ربطی به این پست داشت بماند.
من کماکان دلتنگ کپلم هستم.
من امروز خیلی حالم خوبه!
دلم هم واسه کپلم تنگ شده...
همین.
يادمه دفعه اول كه ديدمش به پرو گفتم كه قيافش واسه من خيلي آرامش بخشه و هنوز هم همه چيش حتي نخودي خنديناش به من آرامش ميده. حتي اين روزها كه شايد از سخت ترين روزهاي زندگيش باشه آرامشش رو تحسين ميكنم...
ديروز ظهر زنگ زد كه بريم نمايشگاه نون!من هم پريدم و رفتيم.اما خانم پياده روي اصلا اهل نون خوردن و مخصوصا ژله فرمند خوردن نبود. بعد از نق هاي فراوان اينجانب به خانمه گفت يه ژله هم واسه اين بچه من بدين و خانمه ۲تا ژله داد.يكيش رو كه انداختم دور و اون يكي ديگه رو از بس نق زده بودم بايد تا آخر مي خوردم!ولي مردم تا قيطوندم(اين يك اصطلاح كاملا شيرازي هست به معني: مردم تا قورت دادم)
آخر نمايشگاه هم كه مستفيظ شديم با لواشك زرشك اصل!!!
خيلي دوست دارم مانا....
بعدش فقط به این فکر میکردم که میتونم چند سال دیگه بازم به این عکس نگاه کنم و از یادآوری خاطرش خوشحال باشم یا نه؟
هیجان بعدی این بود که اونجا تنهایی رو دیدم.یه کم شک کردم که خودش باشه یا نه و در اون لحظه هم اسم اصلیش یادم رفته بود.سلام کردم و گفتم آقای تنهایی؟فکر کنم یک کم شوک زده شد که اونجا کسی با این نام صداش کنه...اما خیلی جالب بود.گفت به جای من هم نقاشی بکشید و من هم کشیدم.من از چمن شروع کردم.ارشیا هم به قول یک مردی سبک کوبیسم داشت بچه.فرناز هم به تقلید از من چمن کشید ولی رها(مایه افتخار ما)خرم شهر رو کشید.یه دریا با یه قایق و درختهای نخل.احتمالا همین نقاشی اول میشه.یه آقای مو سفید هم اونجا بود که آخر کار از بس ما جیغ جیغ کردیم و نقاشی نمودیم اومد و نشست پشت یکی از بومها.خلاصه خیلی خیلی باحال بود............................
تازه بعدشم می خواستم برم تاب بازی که وقت نداشتیم.
بعد از دوسال و با زحمت فراوان و تغییر رشته از کتابداری به باستان شناسی بالاخره دانشگاه ما قبول شده اما از اونجایی که کلیه دوستان من هم به سان خودم شانسعلی لقب گرفته اند امسال به ورودی های فوق خوابگاه ندادن و نسیم در اولویت ۷۸ هست یعنی ترم دیگه بهش خوابگاه میدن.امروز اومده و میگه واسه اولین بار تو عمرم نزدیک بود جلو اونی که بهش خوابگاه نداده گریش بگیره...
واقعا تبریک میگم به خومون که این قدر راحت همه زحمت هامونو به باد میدن. ...
اما هیچیش مثل اول مهر نیست.همیشه از اینکه اول مهر باشه و کلاسا تشکیل نشه کلی خوشحال می شدم اما حالا همینم ناراحتم می کنه...
اول مهره امسال پره از دانشجوهای آواره و چشمای نگران پدرو مادرای همراه. امسال دانشگاه تربیت مدرس به ورودیهای فوق خوابگاه نداده و فقط به دکتری خوابگاه تعلق گرفته!!
نسیم اومده.یاد پارسال خودم افتادم.کی فکر میکرد این جوری بشه. کی فکر می کرد این قدر دلم واسه همه چیز تنگ بشه؟
امروز به آقای حمیدی میل زدم و این نشونه اوج دلتنگیهای منه..اینکه حمیدی رو هم میس کنم.چند روزه به فکر استاد احمدی هستم...باید برم بهش یه زنگ بزنم...
تابستون خوبی بود.یه سفر خاطره انگیز با کلی تجربه جدید.دیدن مهرداد و بهزاد که خیلی خوب بود...
اما آخرش بد شد.با رفتن مامان پریسا و اون ۴ روز کذایی که به پریسا نمی تونستیم بگیم چی شده.
حالا باز هم تهران هست و خوابگاه و تمام خوبی ها و بدیهاش.
از سینما گرفته تا جاده چالوس و م.طبا و جیغ زدن ها و پیچوندنهای مینا و گند زدن به شروع سال تحصیلی....نیلو که مومن شده و از عمه جان دل نمی کنه و هنوز نیومده من رو ببینه....نگرانی اومدن یا نیومدن کپل و کلی چیزهای دیگه....
تابستون قرار بود دوتا مقاله بنویسیم که بنده تازه از امروز قصد شروع دارم...
ایشالا سال خوبی باشه....
افسوس دگر مادر شیرین سخنم در بر ما نیست
آن گوهر یکدانه و پر مهر و صفا نیست
آن سنگ صبور رنج کشید تا دم آخر
افسوس صد افسوس دگر سایه او بر سر ما نیست....
اینو رو سنگ خانم جون نوشتن.وسطشم عکس خانم جونه.همون عکسی که تسبیح دستشون بود.یادمه عید پارسال این عکسو بابام ازشون گرفت وقتی که حواسشون نبود.عکس سه رخ هست. خانم جون داره به یه جایی نگاه می کنه و ذکر میگه...
یادمه همیشه دوست داشت که حیاطو ببینه. میگفت وقتی این درختاو این باغچه رو نمی بینم نفسم بالا نمیاد. حالا هم خانم جون دقیقا جلوی در هست.یعنی منظره بیرون رو می بینه.مثل همیشه دورش پر گلدونه و گل. همون گلدونهای خودش...و قرآن خود خانم جون و جعه شکلات. چون همیشه دوست داشت کسی که میاد پیشش یه چیزی بخوره...
داشتم به این فکر می کردم که از اون ۱۲ نفری که الان توی اون آرامگاه خانوادگی هستن من رفتن ۱۰ تا شونو دیدم اما هیچ کدوم مثل رفتن خانم جون نبود واسم...
مامانی هم عاشق رنگ قرمز بود و الان هر وقت که بری روی سنگش گل قرمز هست. حالا چه تازه چه خشک شده...
صبح که با بابا رفته بودیم دلم می خواست بدونم که بابام وقتی پیش مامانی یا خانم جون هستیم چه خاطره هایی یادش میاد...دلم می خواست بدونم در اون لحظه به چی فکر می کنه و خیلی چیزهای دیگه .اما نمی تونستم از بابا بپرسم. میدونم که یه سوالایی هیچ وقت جواب نداره...
شده تا حالا هر جا میرین حس کنین یه جفت چشم دنبالتونه و داره تعقیبتون می کنه؟من این جوری شدم الان...حس بدیه...
کپلم فردا داره میره. با وجودیکه تابسونا همو نمی دیدیم اما امسال فرق داره.چون دیگه هر وقت اراده کنم نمی تونم باهاش بحرفم...اونم داغون تر از منه اما به خاطر من هیچی به روی خودش نمیاره...
مامان و بابا رفتن خونه عزیزی. حوصله بیرون رفتن نداشتم. نشستم پای کامپیوتر و اون بخش نامه ای که بابا می خواست رو سرچ کردم. واسه سیو کردنش کلی دردسر دارم...
بعد از گیرهای کپل که چته و چرا این جوری هستی خوب خودمو پای تلفن خالی کردم. حتی تصورش هم واسم غیر ممکنه که خونه خانم جون دیگه نباشه. هنوز رسما حرفش نشده اما همین که این فکر به ذهنشون افتاده داره داغونم می کنه. از دیشب که مامانم گفت حالم مثل سگ خرابه. میدونم که بابام داغون تر از منه.....
مرسی کپلم که همیشه هستی تو مواقعی که یه شونه می خوام واسه گریه....
امروز دارم بعد از ۱.۵ ماه از شیراز پست میزنم...حس خوبیه.اما دیشب واسه اولین بار بود که موقعی که هواپیما نشست مثل همیشه شوروشوق نداشتم. نمیدونم واسه خاطر کارایی هست که در پیش دارم و استرس ناشی از اون یا اینکه دلم واسه تهران تنگ میشه!!!!
البته واسه تهران که نه واسه دوستام و شرایطی که اونجا دارم.یادمه ترم اول هر هفته میومدم شیرازو تحمل نداشتم اما حالا دلم واسه همون تنگ شده!چه جالبن آدما...
وقتی با شکوف خدافظی می کردیم سعی می کردیم اصلا تو چشای هم نگاه نکنیم. فهیم با وجودیکه هفته دیگه داره میاد عر و بوقشو راه انداخته بود و مینا دست اندخته بود گردنم و ولم نمی کرد. منم نمی خواستم ولشون کنم...واقعا نمی خواستم. توی پله ها به شکوفه می گفتم نمی خوام برم:(
اما حالا خوشحالم که اومدم ولی دپم.خیلی دپم. دیروز روز مادر بود اما نه مامانی بود که واسش گل ببرم نه خانم جون. خیلی سخت بود بعد از این همه مدت که برم و باز هم خانم جون نباشه. یه سبد گل زرد اونجا بود. رو مبل. کنار قاب عکس خانم جون. روش نوشته بود روزت مبارک.....
میگن می خوان خونه رو بفروشن! به خاطر عمو مهدی اینا. اصلا نمی خوام حتی تصورشو بکنم که برم توی اون خیابون و وارد این خونه نشم....
دیروز هم تماس گرفتیم و گفتن تشریف بیارین اینجا و حضورا جوابگوی شما هستیم. حالا این بماند که ما از پل گیشا کوبوندیم و رفتیم اونجا و دقیقا ۲ ساعت توی راه بودیم وقتی که رسیدیم در مقابل چشمان از حدقه درآمده کلیه دانشجویان دانشگاه افسری اعلام کردن که الان ۷ ماه است که از حفاظت اجازه ورود هیچ شخص و پژوهشگری به جز دانشجویان همین دانشگاه صادر نمی شود. کارمندان کتابخانه که به گمانم در شرمندگی راه آمده ما بودند(با توجه به تماس دیروز) نهایت تلاش خود را برای ورود من و فرزانه به اونجا کردند اما نشد که نشد. بعد از نیم ساعت اونجا نشستن و ۴۰ تا تلفن مجوز ورود به ما داده نشد!!!
حالا قیافه من و فرزانه به صورت محجبه را تصور کنید در اوج انفجار.التبه خوشحالم که چادر را از کیسه بیرون هم نیاوردیم!
زنگ زدم به استاد عزیز میگم جناب گوگولی مگولی ما را راه نمیدهند شما را چه کار کنیم حالا با این بلایی که سر ما نازل فرمودید؟میگه خواهش کنید که یک نفر از همکاران ما!!! از کتابخانه تشریف بیاورند و چک لیست شما را بگیرند و ببرند پر کنند و بیاورند. میگویم آخر استاد عزیز همه که مثل شما عاشق چشم و ابروی ما نمی باشند(حتی ما را ندیده اند که این فرصت عاشق شدن را پیدا کرده باشند مگر اینکه از صدای ما خوششان آمده باشد) میگوید شما تلاش خود را بنمایید! دوباره زنگ زدیم به آقای کوچکی که برادر ما کوچک شما هستیم یکی را بفرست و قال قضیه را بکن! پیشاپیش از همکاری شما سپاسگزاریم. میگوید خواهر امکانش نیست چک لیستتان را به آدرس پستی ما بفرستید و ما به شما پاسخ میدهیم. میگویم برادر من سمج تر از این حرفها هستم چون این کار یکی از دلایلی است که یک هفته به خاطرش مانده ام تهران و به شیراز نرفته ام پس ما را دور نزن و لطف کن آدرس میل کتابخانه یا یکی از همکاران محترم را بده به ما. برادر میگوید آدرس خودم را میدهم خدمتتان و من در نهایت تواضع خواهش میکنم که تا روز شنبه این چک لیست را برای من پر کند و بفرستد!!
اما مطمئن هستم که از چک لیست هیچ سر در نخواهد آورد و نهایتا به پیشنهاد فرزانه خودمان چشم بسته تیک میزنیم و تحویل می دهیم که لیاقت کسانیکه ما را راه ندهند همین است!
این بود شرح امروز صبح تا ظهر من که از ۴.۵ ساعت دقیقا ۴ ساعت را در تاکسی یا اتوبوس بوده ام و ۳۰ دقیقه را در قسمت حفاظت خواهران دانشگاه امام حسین با ۳ خواهر بسیجی گرامیکه یکیشون گیر داده بود به پسرش در خانه که مامانی صبحانه بخور و پسربچه بیچاره هم گیر داده بود که مامانی نان لواش سفت است و دندان هایم درد میگیرد و کره کپک زده و تلخ شده و من از صبحانه خوردن متنفر هستم و می خواهم آب طالبی با نان بخورم!!!
هر چندکه یه درس رو قراره بیافتم و ۳ تا کار عملی باید تا آخر هفته تحویل بدم اما نمی خوام شیرینی این لحظه رو با هیچی خراب کنم.
امروز می خوام برم بلیط بر گشت بگیرم. آخ جووووووووووووووووووووووووووووون. شیراز.دیگه عقده ای شدم به خدا.
فهیم میگه از امروز به بعد ریختتو نبینم چون اون تا ۲۱ امتحان داره. می بینم بچم حق داره.قرار شده منم برم کنارش بشینم تو قرائت خونه تا اون درس بخونه!!!!
ساعت ۷ با شکوفه و زهرا رفتیم بیرون که واشه من کادوی تولد بگیرن. گفتم من به شرطی میام که هر چی خواستم واسم بگیرین و واقعا هر چی خواستم واسم گرفتن! خودشون می خواستن ظرف بگیرن. گفتم این چیزا چیه می پوسه تا زمانیکه من بخوام استفاده کنم. شکوفه میگه تو اصلا دختر خونه داری نیستی! و این جوری بود که من یه مانتو و یه روسری خفن فیروزه ای و یه تیشرت خفن بنتون گیرم اومد:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
به بچه ها گفته بودیم ساعت ۱۰ بالا باشن واسه تولد. اما خودم تا ۹:۴۵ توخیابون دنبال کیک بودم. بالاخره یه کیک شکلاتی با طعم موز پیدا کردم و کلی فشفشه و شمع!!فروشنده میگفت من بهتون پیشنهاد می کنم به جای عدد علامت سوال بگذارید و من گتم نه! خود ۲۴ رو می خوام. خوب بود.جای نیلو و پرو خیلی خالی بود. با فیقول و فرو و سپ و همه دیگه!!!دوست داشتم به خانم پیاده روی هم بگم اما این قدر همه چیز یه هویی شد که ساعت ۱۱ یادم افتاد که بهش زنگ نزدم که بیاد!
کپل هم واسم گل فرستاد. من و زهرا و شکوف یه لحظه هم نمی تونستیم بشینیم. این قدر رقصیدیم که ساعت ۱۲.۵ که بچه ها همه رفته بودن فاطمه و زینب به زور ما رو نشوندن. خوب بود کلا. تولد خوابگاهی رو هم تجربه کردیم....
امتحان امروز هم به مدد تقلب بد نشد! بعد از یک سال با خودم تقلب بردم سر جلسه.ترم پیش جراتشو نداشتم ولی امروز واجب بود.![]()
واسه امتحانای بعدیم هیچی هیچی نخوندم هنوز.از اونجایی هم که من روزی که امتحان داده باشم عمرا تا آخرش دیگه درس نمی خونم بدبخت قراره بشم.چون ۲ شنبه و ۴ شنبه و شنبه آینده هم امتحان دارم.
کل جزوه رو واسه استاد نوشتیم تا خیالش راحت بشه که ما حفظیاتمان خوب است البته بعد از کلی بی خوابی و کابوس های شبانه و در کنارش بیرون رفتن و سمبوسه و آب طالبی کثیف خوردن در شب قبل از امتحان.
فردا دفاع زهرا هست. بچه میخواد یه روزه از خودش مقاله در کنه که نیم نمره بیشتر بهش بدن. من واقعا افتخار می کنم به این بشر چون زمانیکه فقط یه ماه واسه امتحان دکترا خوند و واسه مصاحبه دعوت شد هنوز هم ما باورمون نمی شد و به این نتیجه رسیدیم که بچه ذاتا با هوش و زرنگ می باشد!!!
دلم می خواد برم شیراز.دیگه طاقت ندرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم.
امروز تولد کپلمه.
سلام دوسی.فردا ۱۰ تا شاخه گل رز قرمز بخر.بدون هیچ تزئینی. فقط با کنف ببندشون و بده به کپل.روشم یه کارت بزن بگو تولدت مبارک عزیزم.بعد ظهر بهش زنگ بزن و بگو بیا کارت دارم.می خوام یه سوال ازت بپرسم. تابلو نشه دوسیا! مرسی.
آخه دوسی ضایعه.می فهمه.
عیبی نداره!تو کارتو بکن!
پرو هم قراره امروز کپل رو ببینه و پول قبض موبایل منو بهش بده. مامانم که میدونه واسه قبضمه. نمی خواست دروغ بگی. فقط نمیدونه که مبلغش به جای ۵۰تومان ۷۵ تومانه!!!
امروز همه کپلمو می بینن الا من:((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((
تا فردا باید کلیه کارهای دکتر حسن زاده رو تحویل بدم به جز یه کار گروهی که میمونه بعد از امتحانا.
توی این دو روز تعطیل روز اول قرار بود ما بریم نمک آبرود.یکشنبه بعد از ظهر تصمیم گرفتیم که دوشنبه صبح زود بریم و شب هم برگردیم که با مخالفت مینا اون هم به دلایل خاص خودش که گمون میکنه هنوز هم ما نفهمیدیم چی بود منحل شد. بعد دوشنبه عصر با شکوفه تصمیم گرفتیم که همون شب راه بیافتیم بریم انزلی خونه آنیتا اینا و فرداش برگردیم که باز هم نشد. این دفعه واقعا تصمیمون جدی بود.هر کی میخواست بیاد و هر کی نخواست نیاد! مطمئن بودم اگه به مامانم اینا بگم نمیذارن. از اونجایی که یک وجدان بیدار من نشسته بود اونجا به نام فهیمه و هی اصرار داشت که به مامانم بگم گفتم!
نتیجش این شد که همون شب دست جمعی رفتیم پارک گفتگو!
نمیدونم چرا این بلاگفا این جوری میکنه.الان یک هفته هست که من توی لینک هام اسم دکتر بابک رو تغییر دادم به بابکووووووو اینجا هم عوض شده اما توی صفحه اصلی هیچ تغییری ایجاد نمیشه!
ببينيد:
http://tmumc.netfirms.com
امروز بابای نازم رو هم به مدت ۲ساعت دیدم.با هم رفتیم کت و شلوار انتخاب کنه!خیلی بابامو دوست میدارم.عاشق این اخلاقشم که وقتی منو میبره واسه نظر دادن از هر چی من خوشم بیاد اونو ور میداره حتی اگه خودش زیاد دوسش نداشته باشه.میگه رو حرف دخترم که نمیتونم حرفی بزنم!
حرف باباها شد.الان یه آقایی تو سایت کنار دست من نشسته که بچش تو بغلش خوابه.روی یه دستش تکیه داده و خوابه.یه پسر بچه هست.حدود ۱.۵ ساعته که اینجاست و من مطمئنم که الان دستش داره می افته اما تکونش نمیده مبادا بچش از خواب بپره. خودش یه دستی داره سرچ میکنه تو سایت های مختلف.دلم میخواست بپرم و اون دستشو ببوسم.بگم مطمئن باش که فردا پسرت به داشتن همچین پدری افتخار میکنه! خیلی حس خوبی با دیدن این صحنه بهم دست داد.یه نیروی مضاعف گرفتم که بچه جان این قدر نق نزن و مثل بچه آدم بشین به کارات برس. فردا صبح ساعت ۶ باید راه بیافتیم به سمت دریاچه لار. ۸ شب برگشته ۳ ساعت پیاده رویه.جای خانم پیاده روی هم خالیه.نتونست فردا رو از کارش جیم بشه و باما بیاد. امروز با فهیم و دکتر و مینا زیر بارون کلی قدم زدیم تا رسیدیم به بوفه تربیت بدنی و یه چیزی زدیم تو رگ. خیلی بارون خوبی بود.جای کپلم به شدت خالی بود. الان هم سوزش گلو دارم اما اصلا به روی مبارک نخواهم آورد.
دیروز ظهر در راستای نرفتن به کلاس یادم رفت تکلیفمو از استاد بپرسم و حالا مثل خر تو کارم موندم چون باید تا ۴شنبه کارشو تموم کنم و شنبه تحویل بدم.با اولی هم به تفاهم رسیدیم!از نوع فحش ابراز علاقه میکنیم ما!خوشمان می آید از اين موضوع.
فايل اكسسي كه واسه استاد فرستاده بودم و هيچ مشكلي نداشت گفت بايد يه سري تغييرات توش بدي.حالا كلي مشكل دار شده و من دلم مي خواد تك تك موهاي نداشته دكتر حسن زاده رو بكنم!
واسه اين هفته هم خيلي كار دارم.پنج شنبه هم مي خوايم با انجمن كوهنوردي بريم درياچه لار.جاي همه دوستان خالي خال خالي به قول پرو.اميد عاشق واژه "و" در آخر ليست دوستان من شده و از خودش پيشنهاد در كرده كه همه را مفتخر به لفظ و كنيم اما اين فقط مخصوص شيرازي جماعت است!
دارم از خستگي مي ميرم و اين كامپيوتر لعنتي هم هر ۱۰ دقيقه يه بار طبق نظري كه داره خاموش ميشه!دفعه سوم از بس اعصابم خرد شده بود سرمو گذاشتم روي ميز.كنار دستي از بس دلش واسم سوخته بود ميگه خانم اگه مي خواين بياين بشينيد پاي كامپيوتر من.ميدونم وقتي وسط كار قطع بشه چه حس بدي به آدم دست ميده.در دلم ميگويم بيشين بينيم بابا!و در ظاهر مي گويم نه.ممنون ديگه كارم تموم شد.البته الان ۱۵ دقيقه از اون وقت گذشته و طرف احتمالا از حرصش دوست داره هرچه زودتر دورباره خاموش شه!
پس ما رفتيم تا پوزمان كش نيامده!
اینکه من انتخاب رشته کردم و قبول نشدم.اینکه من از تهران خبر داشتم که چه اتفاقی افتاده و بقیه بی خبر.اینکه اصلا ۲بار انتخاب رشته شده!!!اینکه محمد بگه من و رضا خبر داریم.
یه بار دیگه هم اینجا مینویسم که چیزی که من در جریانش بودم چی بوده و دیگه نه در موردش حرفی میزنم نه می شنوم:
توی وبلاگ انجمن کتابداری دانشگاه شیراز خانم جوکار اعلام کرده بود که شنیده ها حالی از آن است که دانشگاه شیراز از ترم بهمن دانشجو می پذیرد.من از پردیس می پرسم تو تو جریان هستی و میگه نه!از محمد می پرسم و به جفتشون هم میگم که من توی وبلاگ انجمن خوندم...چند هفته بعد میام شیراز و خبر میدن که بچه هایی که خبر داشتند و ثبت نام کردند اسمشون در اومده!!!همونجا می فهمم که از طریق سایت سازمان سنجش هم این اتفاق افتاده و من تازه می فهمم که راهش چی بوده!مرضیه گلتاجی به پردیس خبر میده.میگم میدونی؟میگه آره بهم گفته!حالا از اون موقع تا حالا این علامت تعجب تو ذهن من ادامه داشت.جالب اینجاست که بچه های شبانه اینجا هم از اینکه من از همه جا بی خبرم تعجب میکنند!و در تمام این مدت به گفته شما من خبر داشتم و حتی انتخاب رشته هم کردم و با رتبه ۱۶ اسمم در نیومده و گلتاجی با رتبه صدوخرده ای اسمش درومده!جالبه!
جالبتر اینه که من فقط به کپل و نیلو بگم.حتی قضیه رو به مامانم هم نگم و تو برگردی به من بگی که من و مامانم خیلی تعجب کردیم از کار تو که به من نگفتی و اینکه اس ام اس بزنی که مرسی که به همه گفتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
همین جا هم اعلام میکنم که در مورد این موضوع دیگه نه حرفی میزنم نه جواب هیچ حرفی رو میدم!بالاخره خودت یه روز متوجه سوءتفاهم به وجود اومده میشی عزیزم!من حسابم پاکه.در ضمن اگه تو خیال خودت هم من میدونستم و بدون اینکه به تو بگم انتخاب رشته میکردم تو چرا بخوای مثل من نامرد رفتار کنی؟!!!
سفر بدی نبود.نه اصلا خوب بود.کلی خاطره دارم.توی ۵سال آشنایی با کپل تاحالا پیش نیومده بود بخوان بگیرنمون که تو این سفر مستفیظ شدیم...باید فیلم میگرفتیم از اون صحنه ای که فیروز و من و فهیم و مینا داشتیم مخ زنی میکردیم و کپل و مهدی تو ماشین راحت نشسته بودند و پلیسه میگفت تا این آقا نیاد عذر خواهی کنه من جفت ماشیناتونو می خوابونم.کپل جان هم که افتاده بود رو دنده لج و میگفت من کاری نکردم که عذر خواهی کنم و به شما هم هیچ ربطی نداره. کارت دانشجوییشو داده بود و میگفت بذار اینا برن چون مهمون من هستن و اون وقت هر غلطی می خوای با من بکن!!!فیروز هم اون وسط گیر داده بودکه آقا من دکتر هستم و باید شنبه برم بیمارستان و به ماشینم احتیاج دارم!!!!
پنج شنبه ظهر که بعد از نق و نوق همه که چرا دالاهو و چرا این قدر دور و دیر رفتیم واسه ناهار و پردیس و امین در نهایت خونسردی بعد از ۳۰ دقیقه اومدن و ما رو دیدن که با در بسته روبرو شدیم.این در حالی بود که بچه ها میخواستن ۲.۵ برن تخت جمشید و از قبل کلی با من چونه زده بودند سر امروز ظهر اومدنشون به اونجا.خلاصه مهدی شد سرگروه جمع و ما رفتیم دربند اما به قول کپل دربند شیراز....
بعد از ناهار میخواستیم بریم پاتریس به صرف چای که اونجا هم به در بسته برخورد کردیم و رفتیم کافی شاپ سارا.مهدی اونجا به سان همیشه نقش دلقک های جمع رو بازی می کرد و ما رو از خنده روده بر.گیر داده بود به نرگس و رزا و از انتخاب مهدی عاطی به قول خودش به خریت مهدی جماعت پی برده بود! جای فیقولی هم خیلی خالی بود...تو این سفر اصلاندیدمش.
دیروز صبح هم که رفتیم آش خرون و ساعت ۶ توی صف آش بودیم و با هزار مکافات ۶ کیلو آش خریدیم!
اولی همش گیر داده که تو ما رو به دوستای تهرونیت فروختی.فقط می خندم بهش.یه حرفی تو دلمه که قول دادم به خودم که بهش نگم.پس اینجا هم نمی گم.فروختن به این چیزها نیست.باید ببینیم وقتی پای منافع خودمون میاد وسط چه قدر به فکر بقیه هستیم اما چون این مسئله با وجودیکه خیلی تو زندگیم مهم بود ذره ای نمی خواستم روی دوستیمون اثر بذاره اصلا نه به روش آوردم و نه میارم(شاید خودش الان بفهمه چی رو میگم) ولی هرکی دیگه جای اون بود با اون کار لااقل از لیست کساییکه تو قلب من عزیزن پاک میشد نه انیکه جاش هم عوض نشه...پس کاش می فهمید که هر گل یه بویی داره.کاش در مورد دوستیمون این جوری قضاوت نمی کرد!
بعد از تمام این تفاصیر و با توجه به اینکه من فقط صبح ها که مامان و بابا سر کار بودن رفتم با بچه ها و فقط دیروز ظهر ناهار پیششون نبودم دیروز صبح بابا میگه تو که این سفر و فقط واسه دوستات اومده بودی سفر بعد بیا واسه مامان وبابات...با بابا دوتایی رفتیم دارالرحمه .اول پیش خانم جون بعد مامانی!اما وقتی بچه بودم صبح های جمعه اول میرفتیم خونه مامانی بعد خونه خانم جون!
دیروز ظهر خونه خانم جون عمه گوهر یه انگشر فیروزه آورد داد به من.گفت این یادگاری خانم جون واسه تو هست اما به هیچ کس دیگه ندادم و چیزی نگو.گفت چهار تا انگشتر بود یکی من یکی عمه هما یکی عمه فهیمه و من دوست داشتم که اینو بدم به تو...هیچی نتونستم بگم و فقط با بابا رفتیم تو حیاط و قدم زدیم.از پشت شیشه های عینک همه جا تار بود...
میگم از الف چه خبر؟جواب نمیده.ترجیح میدم دیگه هیچی نپرسم.
میگم از مامانت اینا چه خبر؟این یعنی اوج حرف ما دوتا.بعضی وقتها کلا حرف کم میارم.حالا با هر کی میخواد باشه.
الان حس پاچه گیری دارم.خیلی دارم خودمو کنترل میکنم که پاچه اولی رو نگیرم تو چت.پس میام اینجا می نویسم.کپل این جور مواقع به من میگه:جرمن شیده!دلم واسش تنگ شده کلی.
هی گیر داده که تو مارو فروختی به دوستای تهرونیت.میگم خدا رو شکر که اونا هستن تا وقتی شما بدون من از خودتون ممل در می کنید من با اونا باشم.
امروز دارم میرم شیراز.مینا و فهیم هم میان.اگه دوباره لحظه آخر فهیم منصرف نشه.دکتر فیروز آبادی هم از اون طرف از عشق مینا داره میاد.مامانم اینا هم از اون طرف خوشحالند.اولی اینا هم او اون طرف.فرناز اینا هم از یه طرف.من نمیتونم بین همه اینا تعادل برقرار کنم و این میشه که میریم تا یک سفر با کلی اعصاب خردی داشته باشیم.مهمترین قسمتش با مامانم اینا هست چون من میخوام با همه این جماعت باشم و واسه این کار حتی یک ساعت هم وقت واسه مامانم اینا ندارم و اینجاست که از خودم بدم میاد!
از پریشب که من ساعت ۱۱:۱۰ دقیقه تصمیم میگیرم که برگردم خوابگاه.این در حالی هست که ۱۱ در خوابگاه بسته میشه.تا دیشب که فهیم و دکتر کات می کنند مثل یه کابوس در عین حال خنده دار واسه هممون بود.اینکه دکتر بخواد بیاد و پادرمیونی کنه بین من و فهیم!!!!
تا آخر شب که فرید بیچاره ما رو ببره فرودگاه که نرگس برگرده شیراز.وقتی رفت ماشینو پارک کنه دیگه نیومد.نرگس گفت گمون کنم در رفته و از ما ترسیده.اما اومد و ما به این شهامتش تبریک گفتیم.تو راه برگشت فهیم می گفت این ماشین الان بار علمیش خیلی بالاست.همه فوق.هممون پوزخند زدیم!
دیشب دکتر بعد از کات با فهیم زنگ زده میگه ببینیمتون خانم!دوست ندارم این جریان روی دوستی ما تاثیر بذاره و دیگه نبینیمتون! از اون طرف فیروزآبادی آمپر چسبونده که به چه حقی وقتی من نبودم اصلا با شما اومده بیرون!میبینی خدا.میبینی چند نفر خودشونو وکیل وصی تو میدونن؟
دیروز عصر طی ۲ ساعت ما ۴بار کل گیشا رو رفتیم و بر گشتیم!
میگم چه خوب.نمردیم و استاد یه چیزی شدیم!!!
سارا امروز ساعت ۱ می بینمت.حالا برو پایین تر یه چیز جالب واست دارم. ... خانم تو غلط میکنی اس ام اس های بقیه رو میخونی. شیده دوست دارم.
اگه یکی دوسال پیش بود با همون کلمه اول کپ زده بودم.اما حالا نمیدونم بی خیال شدم یا ....
الان خانم پیاده روی بهم زنگ زد.عزیزم.صداشم مثل خودش ناز و آرامش بخشه.دوسش داشتم هوارتا...
مردای ایرونی همشون پدر سوخته هستند.این حرف روز بود...
باید یه وب سایت بسازم و بذارم رو اینترنت.می خوام واسه انجمن کوهنوردی دانشگامون بسازم.خدا کنه چیز خوبی از آب در بیاد.البته گمون نکنم چون کار اولمه. باز هم با کمک های دنیز.
از این زمانه دلم سیر میشود گاهی...
سیاوش قمیشی داره میخونه.فکر کنم یه قرن بود که این آهنگ رو گوش نداده بودم.
نبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی
الان ساعت ۸:۳۷ شب هست.با شکوفه همین الان اومدیم آزمایشگاه اونا.امروز رفتیم بازدید از کتابخونه مجلس.خیلی حس ترور داشتم.دوست داشتم برم تو اون ساختمون سبز و یکی رو ترور کنم اما آقای محبوب گفت هیچ کدوم ارزش ترور کردن ندارن چون اون وقت قهرمان میشن.دیدم راست میگه پس مثل بچه های خوب به بازدید خودمون ادامه دادم.ساعت ۱۲:۴۵ رسیدیم دانشگاه.۱ کلاس داشتیم.بعد از یه ناهار جنگی ۱:۱۵ رفتیم سر کلاس.برای اولین بار ۱۰ دقیقه به تمام معنای کلمه خوابیدم سر کلاس.داشتم از خستگی می مردم.در ادامه پیاده روی های این چند روز دچار خستگی مفرط شدم.هر چی هم می خوابم خوب نمیشم.بده آدم این قدر بی جنبه باشه ها...
دارم با کی حرف میزنم؟
نمیدونم نمیدونم...
این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره...
سر کلاس سنجش استاد گروه ما رو صدا زد که بیاد درس رو توضیح بده. سولماز جانفشانی کرد و یه تنه رفت جلوی کلاس نشست و همه رو گفت.خیلی ها اصرار داشتن که ما هم بریم اما ما زیر بار کفر و استکبار نرفتیم.سر کلاس داشتم از گرما می مردم و خودمو باد میزدم.استاد پرسید هوا گرمه؟گفتم آره خیلی.گفت عیبی نداره.باید از حالا تمرین کنیم واسه جهنم.گفتم آره تو تمرینیم.بحث سر رفتن به بهشت و جهنم شد.من گفتم می خوام برم تو جهنم چون تو بهشت حوصلم سر میره.آخه همه اطرافیانمون تو جهنم هستند ان شاءالله.اینجا بود که ۱-۱ شدیم به نفع طرفین.
فهیم گیجه این روزا.نمیدونم با دکتر چه کار میکنه.بچه خوبیه اما زندگی باهاش سخته.حتی دوستی.اما آدم پریه.نمیدونم چرا این قدر از آخرش می ترسم.انگار می بینم که فهیم میره جلو و توی یه جایی می افته که نه راه پس داره نه پیش...
شکوف داره با فرهاد می حرفه.وسط حرفش می خنده.یه خنده کاملا عصبی.میگه همین جا کات شه بهتره.چرا این جوریه خدا؟چرا هیچ وقت هیچی سر جاش نیست؟
عزیزم پست تو جدا از بقیه هست.
روز اول توی نمایشگاه اون کارتو به من داد.روش نوشته بود:آنکه دلبسته تر است ملالش بیشتر است.روشو امضا کرد و نوشت: يو نو ايت هان(من نميتونم اينجا انگليسي بتايپم)
مي خواستم بگم كه همه خوشمزگيش به همين ملالش هست.اما هيچي نگفتم.خنديدم.فكر كنم البته لبخند زدم چون حوصله خندين هم نداشتم.
اين دفعه زياد با هم نبوديم.اين جوري نبود كه مثل هميشه من و اون باشيم.شايد من هم فاصله گرفتم.گفتم با ... بيشتر باشه.اولين سفرشون با هم بود.سخت بود واسم.قسمت كردن پرو با كسي خيلي سخته واسم حتي اگه اون امين باشه كه ميدونم چه قدر دوسش داره.اما به هر حال سخته.تو هم بايد به من حق بدي.ميدونم كه درك ميكني.
مثل هميشه كه هر بار كه مياد يه دوست خوب به ما معرفي ميكنه مريم رو به ما معرفي كرد.دوستاشم مثل خودش خوبن.البته اين جمله مهمترين معنيش اينه كه به خود من برميگرده ها................
ديشب فهيم ميخواست تا سر كوچه كه بچه ها رو ميرسونم باهام بياد.گفتم نيا.چون ميخواستم برم هتل.اصلا درست از پرو خداحافظي نكردم.ميخواستم برم مدل خودمون خداحافظي كنم اما نتونستم.زود بچه ها رو سوار ماشين كرديم و با رضا رفتيم.هر كسي پي كار خودش.
شب كه بهم زنگ زد و گفت كه راننده تاكسيه چه بلايي سرشون آورده كلي خنديم.بعد از اون همه گريه.خوب بود.خدا عمر راننده تاكسيه بده كه منو به خنده واداشت.حتي با الاف كردن بچه ها با اون همه بار البته در همون راستاش جا نيافته...
مریم هم اومد.خیلی ماه بود.اصلا عین خودمون بود.انگار هزار ساله هممونو می شناسه.خیلی گل بودی مریم.دوست داشتم هوارتا.
در همین راستا و بالغ بر و مریم و .... تکیه کلام های امین بودن که این وسط هی فراافکنی میشدن.
مریم با ستون و تیر چراغ برغ و آینه ماشین و ... مشکل شدید داشت.
رضا با خیط انداختن روی لمبه بعضی ها.
محمد با کلاغی که قرار بود بیاد بشینه اون بالا و رضا اداشو در می آورد.میگفت ببین واسه کلاغاشون هم امکانات گذاشتن.
سپ با شیشه ها و ویترین مغازه ها.
من اما این چند روز یه کم گرفته بودم.با این حال اینقدر خوش گذشته که من از دیشب هی عر زدم بعد از رفتن بچه ها.نمی دونم تا کی باید با این وضع ادامه بدم....
"حسین پناهی"
اینو الان یه جایی خوندم خوشم اومد.گفتم شمام بخونید....
ساعت ۱۰.۴۵ بعد از اصرارهای فراوان من و مینا بلند شدیم به سمت خوابگاه.باید ۱۱ اونجا می بودیم.قرارا بود با رانندگی فیروزآبادی برسیم اما نرسیدیم...رفتیم پیش بچه ها.به من اصلا خوش نگذشت چون میدونستم کپلم ناراحت میشه و شد...
حالا تا کی باید با سرسنگینیش سر کنم تا خوب شه خدا داند.اگه دوست داشتم برم و از روی اجبار نبود دلم نمی سوخت..............................................
به درک.همینه که هست.
پرو و سپ چهارشنبه دارن میان.کلی هیچان کاذب دارم امروز.البته این دو روز هم باید حسابی بدرسم چون از ۴شنبه دوباره همه چیز تعطیله.آخ جووووووووووووووووووووووون.
ای فیقولی چی قرار بوده پردیس واست بیاره؟این بچه که خودشم یادش میره.میگه تو هیچی سفارش نودادی...
دیروز عصر استادمون اس. ام. اس زد و از سی دی تشکر کرد.منم کلی ذوق مرگ شدم.باید اینجا از دکتر بابک تشکر کنم که اینو به فرو و فرو به پرو و پرو به من معرفیش کرد.سی دی سورمه رو میگم.
۲تا با این مضمون دو طرف دانشگاه:
هتک حرمت دانشجوی محجبه دانشگاه تهران را توسط استاد هتاک به جامعه دانشگاهی تسلیت عرض مینماییم.
یکی هم با این مضمون:
دست ملعون یزیداز پیراهن استاد هتاک بیرون آمده است!!!!
من واقعا به همه تبریک می گویم....
بالاخره واسه استادامون سی دی خریدم.سی دی سرمه.اولین بار دکتر بابک معرفیش کرده بود به فرو. من هم واسه دوتا از استادامون از اون خریدم.خیلی کمیاب بود البته و بیشتر از ۲تا نداشت چون واسه خودم هم می خواستم و الان هم میخوام به استادم بگم قابل شما رو نداره اما خودمون آرزوشو داریم!!!
پردیس نوشته بود امروز روز شیرازه.چه قدر جای من خالیه اونجا.۲هفته پیش که رفتم باغ ارم از بچه های کودکستانی تا ساکنین خانه سالمندان اونجا بودن دیگه خودتون تصور کنید که چه قیامتی بود.دلم یه هو واسه خانم جونم تنگ شد الان.همیشه قیامت رو میگفت قیووووووووووومت.با تشدید روی ی و غلیظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ..........
دیگه خستم. دیگه نمی خوام.دیگه نمی تونم.
فکر کنم تا سه نشه بازی نشه...نه؟
پس وقتشه...
صبح بیدار شدم.بعد از یه دوش با شکوفه ۱۱.۵ زدیم بیرون که بریم اون واسه یکی از دوستاش کتاب بگیره و من واسه یکی دیگه!
دقیقا ۴۵ دقیقه تو کتابفروشی بودیم.من سه تا کتاب واسه پرو گرفتم/یه کتاب هفت کوتوله واسه پارسا(پسر دوست شکوفه که ۸ ماهشه!!!) و سه تا کتاب ورداشتم واسه سه تا استادام.اما ۱۰ بار نظرم رو عوض کردم و کتابهایی رو که می خواستم وردارم هی عوض می کردم.دوست داشتم کتاب شیراز واسشون بگیرم اما ارزونترینش ۱۰ تومان بود و این یعنی پیاده شدن فک من چون باید سه تا می گرفتم.زنگ زدم به بابا میگم چه کتابی واسه استادام بگیرم؟میگه بابا جون روزنامه صبح رو کادو کن بده بهشون!!!بعد میگه قیمتش مهم نیست اگه اونو میخوای واسشون بخر اما روزنامه صبح هم یادت نره...و من در کمال آرامش پای صندوق اون سه تا کتاب و میذارم و نظرم عوض میشه!!!میخوام یه چیز دیگه بخرم...
عصر میرم اونجایی که اونو داره...
من این هفته هم هیچ کاری نکردم و درس نخوندم...
و آنچه میشوی چیزی است که تو به خدا می دهی...
اینو امروز روی برد توی خوابگاهمون نوشته بودن.دوسش داشتم.گمون کنم از کل خوابگاه در حال حاضر فقط همینو دوست دارم!!!
امشب به صورت مجبورها تو سایت هستم.آخه از ۸ شب به بعد یک ساعت به یک ساعت در باز و بسته میشه و من اینجا گیر کردم.دیدم یه توفیق اجباری هست که دوباره بیام و بنویسم.
یکی دوسال میشه که هیچی ننوشتم.به جز مطلبی که واسه عقد پرو زدم...دیگه حوصله هیچی ندارم. اما مثل اینکه گاهی اوقات اومدن و خالی کردن خودت میتونه کمی(فقط کمی)مفید باشه.
زندگی خیلی به هم ریخته هست.وقتی ظرف ۴۰ روز جفت مادر بزرگاتو از دست میدی.وقتی چهارشنبه بهت خبر میدن که مامانی هم رفت و عصر میای خوابگاه و میبینی از کمیته انظباطی واست نامه اومده.واسه خاطر یه وجب مانتو بی هیچ تذکری و درکمال آرامش و برگردن بهت بگن اگه اسمتو رد نکنیم از حقوقمون کم میشه و اعتراف کنند که فقط به خاطر یه مانتو تو رو کمیته انظباطی کردن.در نهایت اذعان کنن که بعضی وقتا خشک و تر با هم میسوزن و تو تف بندازی تو اون حقوقی که این جوری پرداخت میشه.وقتی امروز صبح بری پیش یادگاری و ببینی ۳تا مرد نشستن تا تورو به خاطر یه وجب مانتو بازخواست کنند و با یه سفسته بافی هایی شروع کنند که تو ترجیح بدی هیچی نگی و پوزخند بزنی و بیای بیرون و به این فکر کنی که با همه تنفری که از خارج رفتن و زندگی تو اونجا داری اینجا دیگه جای هیچی نیست حتی تاسف خوردن به حال اینا...این جوریه که واسه وحید میل بزنی و بگی بره دنبال کارات و ببینه اگه بخوای بیای کجاها بهت پذیرش میدن و به این فکر کنی که تابسون که رفتی ممکنه دیگه بر نگردی و غم عالم بشینه تو دلت...وقتی که تو بری شیراز و هر دفعه یه اتفاق بد باشه...وقتی ...وقتی....
خیلی خستم.خیلی داغون و از زندگی شاکی...اما کاریش نمیشه کرد جز اینکه بگی این نیز بگذرد...
سپ داره میاد.فکر کنم جرات روبرو شدن باهاشون ندارم...انگار خودمو تو صورتش می بینم... به همین سادگی ...
لحظه ای که رفتم خونشون داشتم خفه میشدم...لحظه ای که اون رفت جفت پاهام از زانو به پایین گرفت و شب که اومد هیچ حرفی نداشتم که بگم جز آرزوی خوشبختی....
سر سفره عقدش توی انکار کامل واسه خودم بودم.آخه این حال و هوا اون چیزی نبود که من واسه یکی از مهم ترین شبهای زندگیش بخوام.می خواستم از ته دل بخنده...از ته دل.نمیدونم چرا هر وقت این جوریه من هیچ حرفی واسه گفتن بهش ندارم.یعنی احساس میکنم در این لحظات ترجیح میده هیچکی هیچی بهش نگه...از ... خیالم راحته کاش میتونستم خیالم از بابت خودش هم راحت باشه.
از بین بیم و امید،شک و یقین،خوشبختی و بدبختی،تاریک و روشن واسش آرزوی :
امید،یقین،خوشبختی و روشنی کردم...
ایشالا