تبليغاتX
لحظه ها را درياب
سه شنبه هفدهم مهر 1386
سحر و ارشیا
دیروز خیلی هیجان انگیز بود.تو هواپیما نشسته بودم که یه هو سحر گفت سلامممممممم!!!!!!!!!!وای بعد از ۶سال یکی از دوستامو دیدم.با کلی خواهش و تمنا جامو عوض کردم و از ردیف ۵ رفتم پریدم ۲۲ تا بشینم کنار سحر. اون الان دیگه واسه خودش یه پا خانم دکتر شده بود و من یه پا اطلاع رسان.تمام ۱ساعت پرواز رو واسه هم تعریف کردیم و هنوز نصف زندگیمون ناگفته مونده بود.شب رفتیم خونه خانم جون.جاییکه سفر بعدی که میام معلوم نیست باشه یا نه؟توی باشگاه شرکت نفت واسه بچه های کارکنانش یه جایی درست کرده که مرین و با قلم مو و گواش نقاشی می کنند. من و رها و فرناز ارشیا رو بردیم که نقاشی بکشه.۲.۵ سالشه.۱۰ دقیقه بعدش هیچکی یادش به ارشیا نبود و ما سر اینکه کی زودتر نقاشی بکشه دعوامون شده بود.وای خیلی هیجان داشت.می خوام فردا یه مانتوی الکی بپوشم و برم اونجا کلی خودم رو رنگی کنم.این قدر به ارشیا حسودیم شده بود که تمام لباساشو رنگی کرده بود که نگو.

هیجان بعدی این بود که اونجا تنهایی رو دیدم.یه کم شک کردم که خودش باشه یا نه و در اون لحظه هم اسم اصلیش یادم رفته بود.سلام کردم و گفتم آقای تنهایی؟فکر کنم یک کم شوک زده شد که اونجا کسی با این نام صداش کنه...اما خیلی جالب بود.گفت به جای من هم نقاشی بکشید و من هم کشیدم.من از چمن شروع کردم.ارشیا هم به قول یک مردی سبک کوبیسم داشت بچه.فرناز هم به تقلید از من چمن کشید ولی رها(مایه افتخار ما)خرم شهر رو کشید.یه دریا با یه قایق و درختهای نخل.احتمالا همین نقاشی اول میشه.یه آقای مو سفید هم اونجا بود که آخر کار از بس ما جیغ جیغ کردیم و نقاشی نمودیم اومد و نشست پشت یکی از بومها.خلاصه خیلی خیلی باحال بود............................

تازه بعدشم می خواستم برم تاب بازی که وقت نداشتیم.

+ نوشته شده در 9:35 توسط شیده.